تبليغاتX
میکس وار زندگی

رهسپار

من مهیارم،

                غم دارم،

                           سازگارم با درد

خدای اون بالا هم تنهاییو بم هدیه کرد

سیاهی خطای ناخوانای سرنوشت من

داره سوق میده من و به ارتفاع پست

پس در اصل زندگی برام معنایی نداره

چون ارزشی نداره سرنوشت یه دیوونه

هوای تازه ام من و مسموم میکنه ....

سیاهی شب من و محکوم کرده ....

دیگه من به خیابون، خیابون به من

              شده آلوده !!!

جای تغییری نیست.این تو زندگیم یه قانون

بیا عوضی...

وسعت درد من و ببین

نمیخواد مرحمی واسه زخمم بشی

یه دنیا درد تو سینه دارم و میرم جلو

رویا های قشنگ دیروز، واسم وارونه شد

همین...

پ.ن: رها جان نظرات و دیر چک کردم اگه اشکال نداره مطلبت و دیر تر میزارم.ممنون واسه نوشته های زیبات.

!! نوشته شده توسط مهیار | 20:45 | یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 •

دانستم..!

حذف شد....

...........................

چقدر بد که گاهی یادم می رود

ولی خوب تر  که خیلی زود یادم می آید

اتفاقی نیافتاده که جوانمرد..!!

حالا فهمیدم و پیداش کردم آنچه را تو این همه وقت نشانم می دادی و من نمی دیدم...

چقدر خوب است که آدم واقعا بفهمد و خدا یک هو عین دیشب پرده را یک لحظه کنار بزند و خوبی تو را نشان اش بدهد... و یک باره تمام آن تلخی ها فراموش اش شود و بگوید واقعا مهم نیست... پیش می آید ... و هی که بیشتر نگاه کند بیشتر متوجه خوبی های تو شود... و چه لذت بخش است بال گشودن در همان آسمانی که تو بارها تجربه اش کرده ای با پرواز ات .. حالا دست های من در دست های خداست  ..  و این آسوده خاطرم می کند... و این امتحان ها که یک به یک شان را سربلند بیرون می آیم و خدا که با آن صورت قشنگ اش لبخند می زند... حالا می دانم .. می دانم ..

..................................................................

آنک من ام

میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک من ام

پا بر صلیب باژگون نهاده

باقامتی

          به بلندی

                       فریـاد!

- استاد شاملو -

 

پ.ن: اين شب تاريك است ... اما مرا از آن هراسي نيست بر دل...!! باور كن!

پ.ن: وقت است چراغ برگيرم!

پ.ن: خوب باش!!

!! نوشته شده توسط پریزاد | 19:48 | دوشنبه شانزدهم آذر 1388 •

طاقت بیار ستاره

شبت را صبح کن ستاره، حرفهایت ناگفته ماند.

داشتی قصه می گفتی برایم، اما مثل وقت هایی که من یکهو دیسکانکت می شوم، رفتی به یک بار. حالا هرچقدر حرف می زدم و می گفتم، نمی شنیدی، نمی فهمیدی. فقط خودم بودم که فکر می کردم تو هم می شنوی. تو اما، آن سوی خط ها، بی صبر نشسته بودی و منتظر حرف هایی که من باید می گفتم و به خیالت نمی گفتم....


ستاره، نرو، صبر کن. این ابرها بلاخره که می روند. آنوقت دوباره کانکت می شوم، با همان صدای عجیب و غریب وصل شدن اینترنت دیال آپ، ستاره آخر آسمان ابری که می شود صدا خوب نمی رسد. صفحه ها زود لود نمی شوند. اما صبر کن، می آیم. می آیم و حرف هایی که باید بزنیم را می زنیم، خرف هایی که باید می گفتیم و نگفتیم و دوست نداشتیم بگوییم. ستاره، حرف هایمان باید بلاخره پیش هم فاش شود. 


ستاره...ستاره...دیگر نباید راز نگهدار باشیم. بس است دیگر....دیدی رازنگهداری چه بلایی سرمان آورد؟ غرق شدیم، میان همه حرف های نگفته و رازهای رازمانده نشستیم و آنها بر سرمان آوار شدند...حتی دستمان را هم از بین توده شان بیرون نیاوردیم، که یکی ببیند و نجاتمان دهد. جورش را کشیدیم...جور راز داشتن را. حرف نزدیم و گذاشتیم رازها جلوی دهانمان کپه کنند و راه حرف زدنمان را بپوشاننند. ستاره، آدم که اینجوری می شود، دیگر نمی تواند با کسی حرف بزند. حرف هایش آنقدر در حلقش می مانند، آنقدر ته حلقش بی صدا فریاد رخنه می کند که دیگر آدم ها حرف هایش را نمی فهمند. ستاره، ستاره..حرف های تو را هم نمی فهمند، نه؟ ستاره هم ستاره را نمی فهمد. اما من که با توام...تو که با منی. کسی ما را دور نخواهد کرد. ما حرف های هم را می فهمیم. کسی جلوی رازهایمان را نخواهد گرفت...


ابرها بلاخره کنار می روند. شب را صبح کن ستاره. می آیم. حرف می زنیم. می آیم.

!! نوشته شده توسط ستاره | 23:56 | جمعه سیزدهم آذر 1388 •

اتاق آبی

در کناری از خانه ما

اتاقیست سرد و آبی

تخت و گیتار کهنه من

عکس یک زن روی دیواری

زنی زیبا روی و خندان

یار من بود او دورانی

حالا من ماندم و من

بی تابی و سیگارو تنهایی

عشق من رفت به تن خاک

طعم شب نیست جز بیداری

ای عکس خندان بشنو از من

خواهمت دید روزگاری

دیگرم نیست نای ماندن

باید آواز آغاز رفتن

چاقویی پنهان ته گنجه

دستای سردم

 رگهای سبزم...

                                         The Ways         

پ.ن: این شعر خیلی به حال و هوای من نزدیکه.تغریبا روزی صد بار موزیک اتاق آبی رو گوش میدم.بعد از چند وقت میخوام بازم باشم و دوباره از نو زندگیمو شروع کنم.خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما دارم.

!! نوشته شده توسط مهیار | 15:54 | جمعه ششم آذر 1388 •

تاوان...

همیشه اینجوری بودم

وقتی خطایی ازم سر میزد، چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید که یه بلایی سرم می اومد..آدم تاوان پس بده ای بودم...!!!

یهو انگشتم لای در گیر می کرد... سرم محکم می خورد به در...دستم می سوخت...زانوم بومبی می خورد به تیزی میز...و وقتی هیچ کدام نمیتوانست اتفاق بیفتد به ناچار زبانم را دندانم گاز میگرفت!!!!

 

حالا دلم واسه اونوقتا تنگ شده!

غیبت می کنم... دل میشکنم...کله شقی میکنم...بدجنس بازی در میارم... میبینم و رد میشوم!

ولی دیگه هیچی نمیشه!

این که هیچی نمیشه درد ماندگارتری دارد انگار ...

 بعد با خودت فکر می کنی که این... تاوان کدام اشتباه بزرگت بوده که حساب و کتابش را به دنیای دیگری موکول کرده اند!

!! نوشته شده توسط ستاره | 0:53 | شنبه سی ام آبان 1388 •

بیداری از یک خواب عمیق...!

گاهی باید کسی بیاید و با ناخن هاش چشم هات را بدراند تا درست ببینی

انگاری که حجابی را می دراند

گاهی باید بشکنی تا عمق درد را حس کنی

گاهی باید خراب شوی تا خدا از نو بسازدت

گاهی باید حقارت بکشی تا قدر کرامتت را بدانی

انگار ِ این که کسی توی گوشت بزند که از خواب بیدار شوی

و تو یک هو از خواب بپری ... یک خواب شیرین .. و ببینی که دنیای واقعی چقدر از تو و قلب کوچکت دور بوده

تمام این ها و تمام قصه ی سخت ترین شب زندگیت را باید هزار بار توی ذهنت مرور کنی

و هی بفهمی که یک جاهایی تو هم اشتباه کردی

و شاید سزاوار این بودی

یک جایی شنیدم که کسی می گفت: انسان خودش باعث رفتاریست که با او می شود

و تو هی در خودت بشکنی که چقدر بد بوده ای که چنین رفتاری را سزاوار شدی...

باید هنوز هم قلبت بلرزد و باید به خودت ببالی که هیچ چیز توان پروراندن کینه را در تو ندارد

و چقدر باید سپاس گزار باشی از بهترین دوستت که با ناخن هاش به تو یاد داد که زندگی یعنی سختی

نه اینکه همه اش را یک گوشه بنشینی و قصه و رویا ببافی به هم

زندگی یعنی یک جنگ بی پایان

سختی و صبر

و آسایش با انسان بیگانه است

تا روزی که می میرد...

و آنگاه غنوده در آغوش خدا

و من تا آن روز می جنگم..

 

پ.ن: سپاس...

!! نوشته شده توسط پریزاد | 16:8 | یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 •

دیشب اومد...

دیشب اومد بغلم کرد

مثل اون روزای اول ، ناآرام

مثل روزای اول ، عاشق

مثل روزای اول ، وحشی

مثل روزای اول به هم پیچیدیم و پیچیدیم و پیچیدیم ...

آخرش منو بوسید و گفت : " جوان شدم " ...

!! نوشته شده توسط شاپرک قصه | 0:33 | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •