تبليغاتX
میکس وار زندگی

امروز دلم گرفته همچون روزهای گذشته که رفتند

از لابه لای نامه ها به دنبال تو میگردم

عطرت در سطر سطر دست نوشته ها جاریست

ومن...

اشک شوق از تمنای تو به دیده میاورم

امروز دلم گرفته همچون روزهای گذشته که رفتند

تو که نیستی دیگر ابرهای اسمان با من احوالپرسی نمیکنن

بی تو نیلوفر در اب غرق میشود

یاس ها وسوسه شکفتن را از یاد میبرند

همروز دلم برای نجوای تو تنگ شده

امروز دلم گرفته برای همه وقت همه جا همه چیز

که یاد تو را برایم زنده میکند

بیا

بودن را معنایی دیگر ببخش...

!! نوشته شده توسط شبنم | 19:15 | یکشنبه هجدهم بهمن 1388 •

ابر . . .

از ابرهاي بي نهايت سرد دلتنگي

نه قطره اي باران

نه دانه ي برفي

انگار

اين ابرهاي در گلوي اش مانده ي دلتنگ

راه نفس بر آسمان ام بسته اند امروز...

.

.

+ من بي تو ،‌بي پناه ،‌از لحظه هاي حادثه عبور مي كنم... بيم شكستن ام مي رود... اي كاش مي گذاردي تا هميشه از آن چشم هاي تو باشم... اين همه تنهايي براي دل تنگ تو زياد است...كاش بازمي گشتي و براي هميشه از آن من مي شدي ... آخر بي انصاف دل ام چگونه به غير تو راضي شود؟كه تو تمام ايمان من بودي.. همه كَسَم بودي...!

!! نوشته شده توسط پریزاد | 14:25 | شنبه هفدهم بهمن 1388 •

دل ٍ من!

 

از کنار خاطرات تمام دیروزهام که رد می شوم..

یک چیزی محکم ته دلم نبض می شود..

یک نام گنگ که یادآور روزهایی ست در قلب من و فقط در قلب من...

احساسی در من جاری می شود انگار ِ این که یک آتشفشان خاموش فوران می کند...

تمام سلول ها م به تکاپو می افتند ...

انگار که چیزی در من نیست و دل ام تازه متوجه شده ..

تمام درون ام را به هم می ریزد تا پیداش کند..

اما انگار که اصلا از اول نبوده..

یاد آن یادی که مرا از یاد برد از درونم رخت بر می بندد

و من تنها رفتنش را به نظاره نشسته ام

بی آن که در پای اش بپیچم تا نرود

بی آن که برای اش لوس شوم که بماند

و مرا با تمام بی کسی ها م تنها می گذارد...

و من باز بغض هام را فرو می خورم...

دل ام می شود عصاره ای از همه ی درد های عالم

و تمام حرف های دیروز و امروز و فرداهام روی دل ام انبار ...

نگاه ام را به آسمان می دوز م

چیزی در این آبی بیکران رو به من لبخند می شود...

و من خویش را به دستان بی انتهای او می سپارم...

.

.

+ کاش لمحه ای مهربانی ام را ... صداقت ام را .. گرمی ام را .... باور می کردی... کاش!!...

!! نوشته شده توسط پریزاد | 13:30 | سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 •

موج

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سركش و ناشكيبا

كه هر لحظه ات می كشاند بسوئی

نسيم هزار آرزوی فريبا



تو موجی

تو موجی و دريای حسرت مكانت

پريشان رنگين افق های فردا

نگاه مه آلوده ديدگانت

تو دائم بخود در ستيزی

تو هرگز نداری سكونی

تو دائم ز خود می گريزی

تو آن ابر آشفته نيلگونی

چه می شد خدايا ...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده خود

ترا می ربودم ... ترا می ربودم

فروغ فرخزاد

پی نوشت: سلام به همه ی دوستان خوبم.بسیار خوشحالم که تو جمع شما هستم و میتونم از این به بعد نوشته ها م و تو میکسوار بزارم . از مهیار عزیز هم ممنونم که این فرصت رو به من داد تا در میکسوار باشم.امیدوارم که بتونم فرد مفیدی برای این وبلاگ خوب باشم.

!! نوشته شده توسط شبنم | 23:34 | یکشنبه یازدهم بهمن 1388 •

بانو...

باز که رفته ای نشسته ای آن گوشه که دست من هیچ وقت بهش نمی رسد

باز که لب برچیده ای دخترک باز که بغض کرده ای باز که عین بچگی هات زانوهات را بغل زده ای و تمام دلتنگی های دنیا توی دلت جمع شده .. باز که مثل همیشه تحویل نمی گیری پری را ... باز که غم دنیا را توی چشم هات جا گذاشته اند .. باز که نگاه ام نمی کنی ... باز که ازم رو برمی گردانی ...

چقدر ناز ات را بکشم تا دوباره بشوی همان دخترک مهربان دوست داشتنی خوش سر زبان شیطان بلای نازنازی که هر جا پا می گذاشت انگار یک دسته گنجشک پر سر و صدا بساط کرده اند... چقدر قربان صدقه ات بروم تا دوباره یکی از آن لبخندهای شیرینت مهمان ام کنی که قند های تمام دنیا توی دل ام آب شود؟ بگو بانو جانم ... بگو دیگر .... چقدر تکرار کنم  دوستت دارم .. دوستت دارم .. دوستت دارم.. دوستت دارم...؟؟؟

بیا ... بیا .. بیا اینجا را نگاه کن .. پشت این پنجره که قاب هاش همه سیاه است و یک پرده خاکستری انداخته اند... بیا نگاه کن ستاره ... پشت این پنجره یک کبوتر نشسته ... انگار که تمام مهربانی های دنیا را زیر بالش قایم کرده ... می بینی چه نگاه مستی دارد... ببین بانو .. آنقدر در خود ات مچاله شده ای که این همه وقت این کبوتر را ندیده ای .. .بگیرش ... نوازش اش کن .. تا ذره ذره مهربانی اش عین آن چای های وسط زمستان توی دلت را داغ کند... بیا توی بغلم و تمام این خستگیها . این همه غبار تنها یی را جا بگذار ... اگر این آسمان سیاه تر شود ...عوض اش نور تو بیشتر خواهد بود ستاره ام ... تو نمایان تر می شوی ... برای آن مهربان جاودانه ... این روزها همه اش سنگین است... خصوص برای تو که بار خیلی ها جز خودت را هم به دوش می کشی بانوی پر توان من .... یادم هست کسی همیشه به تو می بالید...  می خواهم بدانی که غم ات بر دلم سنگین آمد ...

 پ.ن: زود خوب شو بانوی واژه های خیسم...

!! نوشته شده توسط پریزاد | 21:8 | سه شنبه ششم بهمن 1388 •

دخترک تراژدی ها

دخترک خسته است ، دخترک غمگین است ، دخترک درد دارد ...

دردی که از هر طرف که بخوانیش درد است .

دخترک امروز چنان بی سر و سامان و شکست خورده  است  که محتاج آغوشی است  که نجاتش دهد از این هزار توی کابوسی که می بلعدش

فرقی نمی کند که هرزه های شهر در آغوش بگیرندش  یا قدیسه ها ...

فرقی نمیکند گرمای آغوش از جنس هوس باشد یا از انسانیت

فرقی نمی کند آغوش ها ترحم می کنند ،  ارضا می شوند یا نه خدایی می کنند. دخترک  فقط می خواهد  زار بزند در یک آغوش تنگ

 می خواهد فقط زار بزند و فارق شود از این درد ...از این ... کاش می توانست حرف بزند با کسی  خدایا به دادش برس ....به دادش برس ....

دخترک قصه ما غمگین است . نمی داند با جوابی که به صداقتش ، به تمام روراستی و یک رنگی اش داده شده  چه کند ...

دخترک فال حافظ میگیرد حافظ هم دردی می کند:

ایـنـش ســزا نبود دل حــق گــذار مـن          کز غمگسار خود سخن نا سزا شنید

محروم گر شدیم ز سر کوی او چه شد        از گـلشـن زمان که بـوی وفـا شـنید

دخترک قصه ما تنها مانده که چه کند. دخترک می ترسد از تنها یی .می ترسد از دست کشیدن ها و گسستن ها ...دخترک لحظه به لحظه زخم می خورد و پیچ می خورد و می شکند و فرو می پاشد و ...اما پیوند میخورد باز ، تاااااب می آورد که فرو نریزد که کسی نفهمد ...که کسی نداند ....که کسی نخواند ....که کسی نپرسد ....که چه می کشد

دخترک محکوم است به سکوت چون تاوان گناهی کبیره را پس می دهد تاوان دوست داشتنش را....چون قسم خورده که راز دار باشد و چه سنگین اند پتکهای این راز که بر سر دخترک فرو می آیند ...

دخترک تراژدی ما      مـــنـــم      !    ستاره    ! همان ستاره که پر شر و شور و شیطون و پر انرزی و سر به هواست که هر جا که باشد شمع محفل می شود !

ستاره درد هایش را پنهان می کند و خفه می شود و اشک ها و بغض ها یش را می خورد ....!

ستاره دو روز است که از گشنگی و تشنگی دارد می میرد اما بغض راه گلویش را بسته ، نمی گذارد یک قطره آب فرو رود در این جان زخم خورده اش ...چرا نمی شکند این بغض های من ...!

بیچاره من ....بیچاره من....بیچاره من....!

کاش من شبیه آن چیزی بودم که این روزها به همه نشان می دهم ...کاش دستی مرا از پشت خنده هایم ...نشاطم ...شورم...هیجانم...رنگ قرمز و آتشین و پر امید حرف هایم ....بیرون می کشید ، سیلی ام میزد تا این لبخند های چرکین از صورتم بریزند و آنگاه با تمام سخاوتش ناجی من می شد.و...

!! نوشته شده توسط ستاره | 21:33 | جمعه دوم بهمن 1388 •

آتشفشان


بند نمی آید این گوهرهای داغ سرریز شده بر گونه های تبدارم

انگار تازه راه خروج از آتشفشان دلم را پیدا کرده اند

هی ذوب می شوند

هی فرو می غلتند

و هیچ ابایی ندارند که داغیشان صورتم را خراش اندازد

و ترسی ندارند از آنکه عریان از هر پرده ای ؛ دیده شوند

این گوهرهای غلطان تا کی فرو خواهند ریخت را نمی دانم

شاید تا وقتی که آتشفشان دلم فروکش کند


مهرنوش محتشمی

دیماه 1388

!! نوشته شده توسط نویسنده آزاد | 15:7 | دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 •