روزهایی بر من گذشت که عاشق هرلحظه زندگی بودم
عاشق هر تیکه سنگی که میدیم
چمن و گل
آدمهای توی خیابون
آجر دیوار خونه های قدیمی
چراغ راهنمای سر چهارراه
توی هرچیزی و هر لحظه ای و هراتفاقی معنیی میدیدم
انگار همه جهان چه زنده و چه بی جان با من حرف میزدند
انگار همه چیز در اطرافم برای این بودند که من چیزی درشون ببینم
همه حیات یک معمای شیرین بود که من در پی حلش بودم
اون روزهابرام هیچ فرقی نمیکرد چند سالم هست و خواهد شد
اون روزها به نظرم اگه۵۰ سالم هم میشد هنوز هیچی از زندگی کم نشده بود
اما این روزها گاهی اون عاشقی ها رو فراموش میکنم
گاهی باید سعی کنم که عاشقی کنم!!!
گاهی باید فکر کنم که در این خیابون چی میبینم
دیگه مثل اون وقتها همیشه رازهای پنهان در محیط اطرافم خودشون رو نمیکوبند به صورتم
حالاهادر خیلی از موارد باید آگاهانه دنبالشون بگردم
حالا روزهاییست که فکر میکنم لحظه هام به سرعت دارن از دستم میرن
حالا میترسم از کم شدن زندگی
میترسم از روزی که همه این ناخودآگاه عاشق رو از دست بدم و مجبور بشم برای زندگی کردن انرژی صرف کنم
چه روزهای خوبی بودند روزهایی که بدون صرف انرژی زندگی میکردم
نمیدونم این یعنی پیر شدن؟
یا درگیری ذهن
ولی میترسم معنیش پیر شدن باشه
این روزها به نظر میرسه گاهی جوونم و گاهی پیر
به نظرم  2۶ سالگی برای پیر شدن یه کمی زوده
فقط خوشحالم که کامل از دستش ندادم و مثل قحطی دیده ها هنوز با ولع تمام این لحظه رو (وقتی ناخودآگاه پیش میان) میبلعم