رفته ای و میخواهم این احساس پاک را به حراج بگذارم..
رفته ای و میخواهم باران بیاید بشوید بود و نبود را
رفته ای و میخواهم میان برگ های هزار رنگ پاییز
نبودنت را جشن بگیرم ..
نترس...
آتش میزنم
یادی را که به خاطرم عبور کند....
در امتداد زمستان
اولین برف ...آخرین قصه از عشقی جدید
خراب میشود بر سر قلبی
که تپش هایم را ندید...