بدون شرح

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر

ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!

فاصله

در میان من تو فاصله هاست

گاه می اندشیم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

تو ... توانایی بخشش داری .

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا ...

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد...شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

چه فرقی می کند؟

دلم بگیرد یا نگیرد برای تو چه فرقی میکند؟تو که احساس پاک مرا در بازار

پر مشتری خیانت فروخته ای................

قربانی تو شوم یا نشوم چه تفاوتی دارذ؟تو مرا به مسلخ فرداهای بی سر انجام برده ای......

اشک بریزم یا نریزم راهی سفر شده ای................

نفس نفس برای تو زندگی کردن یا نکردن چه فرقی می کند؟

باور کن دروغ می گویند سرنوشت را میتوان از سر نوشت

اگر چنین بود پس چرا منی که زاده عشق تو بودم اکنون در گورستان عشق مدفونم؟

ای کاش جای انکه مرا به خاطراتت بسپاری به خاطرت بسپاری

دل من سخت شکست

شیشه ای می شکند .....! یک نفر می پرسد : که چرا شیشه شکست ؟   مادرم می گوید : شاید این 

رفع بلاست . یک نفر زمزمه کرد : باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان امد . شیشه پنجره را زود شکست ....

کاش امشب که دلم مثل ان شیشه مغرور شکست . عابری خنده کنان می امد .... تکه ای از ان را برمی داشت

مرهمی بر دل تنگم می شد .....اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت قصه ام را نشنید ..... از خودم می پرسم

ایا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است ؟ دل من سخت شکست اما .....

                             هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟ ..........

تعبیر خوش

در غروب پاییزی تو چه سخت می گذرند از کنار هم روزهای زندگی ام . و چه تلخند لحظاتی که غروب اخرین نشانه های خورشید است . کاش میدیدی که چه بی سرانجام تمام امید من بی پناه و بی گناه تن به قفس می کوبد تا شاید در اخرین لحظات سکوت مرگبار تو از پس ازمون سهمگین انتظار رو سپید به در اید تا شاید طعم تلخ سکوت تو تعبیر خوش خوابهای پر هیاهوی محال من باشد .

روز مرگم...

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مست و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد مزد غـسال مرا سیـر شـرابــش بدهید مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حـافـــظ جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد شاهدی رقص کند جمله شما کـف بزنید روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـت آن جگر سوخته خسته از این دار برفــت...

این روزها

این روزها گاهی از روز و ماه و سال از تقویم از روزنامه ها بی خبرم . حتی اگر می شد می گفتم این روزها

خدا را جور دیگری می پرستم . اول حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم و با کفشهایم گفتگو کردم . بعد

نامه ها را زیر و رو کردم . همه سطر ها را گشتم . انگار از تمام نامه عطر یاس برمی خواست . دیشب

دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم . یک لقمه از حجم سفید ابرها را بی تو در مهتاب خوردم . دیشب

برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و پر ابهت نیست . گاهی برای یادبود لحظه ای

کوچک یک روز کامل جشن می گیرم . گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ

اشنایی می کند .اما غیر از این حسها که گفتم حال و هوای دیگری بر دل ندارم .

رفتار من عادی است .........!

عاشقانه ترین اواز کلاغ

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن اسمان و وصله ناجوری بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر

صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدایش اعتراضی بود که در

گوش زمین می پیچید . کلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را .کلاغ از کاینات گله داشت . کلاغ فکر می کرد

در دایره قسمت نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .

کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را می بست تا دیگر اواز نخواند.

خدا گفت :صدایت ترنمی است که هر گوشی ان را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به وجد می ایند .

سیاه کوچکم ! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند . و کلاغ هیچ نگفت . خدا گفت : سیاه چونان مرکب که

زیبایی را از ان می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد .

خودت را از اسمانم دریغ نکن . و کلاغ باز خاموش بود . خدا گفت : بخوان ! برای من بخوان . این منم که

دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را . و کلاغ خواند . این بار اما عاشقانه ترین اوازش را خدا گوش داد

و لذت برد و جهان زیبا شد .

پس من کو؟

هميشه بايد يه گوشه دنج باشه
كه آدم رو به هيچ خاطره مشترك دور و نزديكي
با آدم هايي كه ديگه نيستن يا هستن نبره
يه آهنگي كه فقط براي تنهايي خود خودت ساخته شده
باشه و يه گوشه هايي حتي اگه پرت و تاريك
تو ضمير نا خودآگاهت براي خودت داشته باشي
بدون تلنباري از خاطره هاي نوستالژيك
كه يه روزي نياد كه دور و برت و نگاه كني
و وسط يه مشت فايل و كاغذ پاره . . . پس من كو؟؟؟؟

اگر گفته بودی بمان میدانستم كه باید بمانم

بر روی این زمین در رهگذر تند بادهای آوارگی. تنها رشته ای كه مرا به جایی بسته بود گسست. اگر گفته بودی

بمان میدانستم كه باید بمانم. اگر گفته بودی برو میدانستم كه باید بروم. اگر بروم نمیدانم كه چرا؟ اگر بمانم باز

نمیدانم كه چرا؟ و اكنون میان این دونقیض بیچاره ام. كسی كه عشق رهایش میكند بودنش بودنی است كه

نمیداند چگونه باید باشد .