باران
تن تبدار پنجره بی قرار می شود .
می نویسم باران ....
گونه های سرخ از اتش شرمم شعله می گیرد .
تو لبخند می زنی ...
باران می گیرد ...
سکوت شیشه می شکند ...
و گونه هایم دل می بندد به نیم دایره لبهایت !
تن تبدار پنجره بی قرار می شود .
می نویسم باران ....
گونه های سرخ از اتش شرمم شعله می گیرد .
تو لبخند می زنی ...
باران می گیرد ...
سکوت شیشه می شکند ...
و گونه هایم دل می بندد به نیم دایره لبهایت !
دلتنگ همه چیز هایی که از ان من و تو بود . حیف که بود . دلتنگ صدایی هستم که هر بار مرا
با نام صدا می زد . دلتنگ دستهایی هستم که نوازشگرم بود و شانهایی که تکیه گاه دلتنگیم .
دلتنگم ... دلتنگ تو ...اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد
برای دلتنگیم ... امروز نه دستانت را دارم نه نگاهت را نه شانه هایت را .... امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی .
امروز چشمهایم تو را می خواهد - لبهایم نام تو را فریاد می زند و دستانم عجیب دلتنگ لمس دستهای
گرم توست . دلتنگم ... دلتنگ همه روزهایی که تو را داشتم . دلتنگ همه روزهایی که تو مرا داشتی ..
امروز اما عجیب دلتنگم و تو نیستی ... امروز تو دلتنگ کیستی ... چشمانت به کدامین سوست ... کدام دست
دستانت را می فشارد ... کدام قلب خانه توست ... امروز شانه هایت پناه کدامین دل - دلتنگ است ...؟!!!
قصه دنیا به سر می اید و من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و ان پا می کند
کاری از من بلکه بر می اید و من نیستم
خواب و بیداری خدایا باز هم سر می رسد
نامه هایم از سفر می اید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه انقدر می اید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می اید و من نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می اید و من نیستم
اما تو تو نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی . تو جگرم را اتش زدی .
زبانم می گوید به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ تیره تر از غروب غمگین تراز
غم جدایی باشد . اما قلبم میگوید به امید روزی که اشیانت بالاتر از اشیان عقاب چشم انداز
نگاهت زیباتر از بهشت بر لبانت لبخند و صدها پری کنیزت باشند .
چیده شده ام .کسی چه می داند شاید برای گلدانی شیشه ای .
تا چند روز زینت خانه ای باشم و شاید مرا چیده اند برای
سنگ مزار مرده ای تا دلگرمی خانواده ای باشم .
به هر دلیل خوب می دانم که عاقبت خشک خواهم شد .... !
عاشقم با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت:ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرك میشوی و تكهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست گوشهای كنار جعبهاش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای كاغذی فرق داشت
چون كه در میان قلب خود دانههای اشك كاشتتلنگری می شکند . دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد
منعکس کند . فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام . دلم به درد می اید
وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم . کاش می شد پرواز کنم پروازی بی انتها تا رسیدن
به ابدیت . کاش میشد در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا کنم . نفرین به بودن وقتی
با درد همراه است .بغض کهنه ای گلویم را می فشارد . به گوشه ای پناه می برم .
کاش اینبار هم کسی اشکهایم را نبیند ........!