خوش خیال کاغذی
دستمال كاغذی به اشك گفت:قطره قطرهات طلاست یك كم از طلای خود حراج میكنی؟
عاشقم با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت:ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرك میشوی و تكهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست گوشهای كنار جعبهاش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای كاغذی فرق داشت
چون كه در میان قلب خود دانههای اشك كاشت
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15 توسط
|
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.