غریبه

 

از هر طرف که آمدم مرا به قلب ات راه نبود...

هر چه خود ام را لوس تر کردم نگاه ات خشمناک تر دلم را نگریست

و هیچ دلیلی لازم نبود ...

من از چشمان ات افتاده بودم ...

نه تقصیر دل من بود .. نه چشم های تو

بعد کم کم این درد گنگ در جان ام ریشه گرفت

درد ِ عمیق ِ بی دردی !!!

و هدیه های عظیم و مهربانانه از جانب اطرافیان همیشه مهربانم چونان دشنه ای در قلب ام فرو نشست...

من این درد را هرگز نخواسته ام ...

اما همیشه جبری در کار است و اختیار مرا زیر سیطره اش له می کند...

همیشه جبری هست...

تو را از من گرفتند و جایش یک درد دادند که نام اش لوسِمی است...

و به واقع مثل خرچنگی تمام تن ام را در بر گرفته ...

حرف زیاد دارم اما شاید زمان به اندازه ی حرف های من نباشد

بهل که این ها هم بماند سر دل من ... به کجای دنیا بر می خورد آخر ...

می بینی چه زود صدای کوزه ی خالی ایمانم در آمد ..؟

شاید این برای شما بهتر باشد...!!!

.

.

+ برای سلامتی ام دعا کنید ... زیاد!!  

خاطره شدی

خاطره شدی

تو هم...

آروم آروم...

رو دیوارای تاریک ذهنم

تصویر تو رو آویختم...

و چند صباحی...

با یادت گریه کردم

و دیگه هیچ...

یه روزی از روز ها

وقتی که صبح از خواب بیدار شدم

دیدم که دیگه حتی ذره ای از تو

توی قلبم وجود نداره...

و اونروز خورشید من دوباره از مشرق طلوع کرد!!