نجس ترين چيز دنيا

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترین ها را پیدا کند و در صورتی که آن را پیدا کند و یا هر کسی که بداند، سنگین ترین خلعت تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یک سال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبت های مردم باید پاسخ، همین مدفوع آدمیزاد اشرف مخلوقات باشد و عازم دیار خود می شود.

در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت. بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری!!!

وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به جایزه بزرگ هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد. سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.

پ.ن : ستاره نیست؟ کجاست؟ یعنی نمیخواد مطلب آپ کنه؟

نیستی

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ...

گرما زده می شوم ، تو را کم دارم

سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ...

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

چه مصیبتی می شود وزش باد

دلم برای موهایت هم تنگ شده...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

خسته ام

از تکرار زندگی خسته ام .از این پنجره های بسته خسته ام !

خسته ام از این دقایق بی لبخند . باران ببارد یا نبارد من می روم با دستهایم پلی برای فردا

بسازم . چه می شود نام گلهای باغچه را بخاطر نیاورم ؟ یا اصلا ندانم چه کسی قمریان خسته را

از قاب غمگین پنجره پرداد ؟ خوب می دانم بادبادک بی تاب ترانه ها همیشه بر پشت بام خلوت

خاطره های تو می افتد . دیگر چه فرقی می کند که بدانم باد از کدام طرف می وزد !!!!

یادتان هست؟

آب ، بابا، بی بهانه یادتان هست؟ درعبور از این زمانه یادتان هست؟ چیزی ازتصمیم کبری یادمان نیست" باز باران باترانه"یادتان هست؟ شعرهای زندگی راحفظ کردیم بیت های عاشقانه یادتان هست؟ ازکنارکودکی هامان گذشتیم ذوق و شعر کودکانه یادتان هست؟ مرد درباران که آمد یادمان بود چکه های سقف خانه یادتان هست؟ باز پای مشق فردا خوابمان برد.

باز تکلیف شبانه یادتان هست؟

نگاه

به نام خدایی که همین نزدیکی ست

لا به لای جمعیت دنبال تو میگردم . نگاهم به نگاه ها میخورد اما هیچکس به من نگاه نمیکند . هیچ قدمی بسوی من نمیاد.اما هنوز دنبال تو میگردم . من تو را دوست دارم .دلم میخواهد از تو بپرسم چه رنگی را دوست داری

چون هیچکس این سؤال را از من نمی پرسد . من دلم می خواهد زیر باران دست تورا بگیرم و تو زیر لب اواز بخوانی.

بگو که با من دوست میشوی . بگو که مثل دوستهای دیگر دلت برایم تنگ میشود . بگو که در دلت برای تنهایی

هم جا داری .بگو که میتوانی مرا دوست داشته باشی . تو دستهای سرد و خالی مرا میگیری . لا به لای جمعیت

دنبال تو میگردم . نگاهم به نگاه ها میخورد اما .......


پ.ن : سلام به  شما دوستای گل میکسواری . از امروز میخوام باشما همراه بشم .

خوشحال میشم با نظراتون تو ادامه راه بهم کمک کنین .