زمستان
گفت :
اولین برف که ببارد او می رود و دیگر از او خبری نخواهی یافت
اما ....
برف که امد ردپاهایت روی دلم جان گرفت
و تو ماندی
نه فقط برای این زمستان
برای زنده ماندنم در همه زمستان ها
ان هم بی تو .......
گفت :
اولین برف که ببارد او می رود و دیگر از او خبری نخواهی یافت
اما ....
برف که امد ردپاهایت روی دلم جان گرفت
و تو ماندی
نه فقط برای این زمستان
برای زنده ماندنم در همه زمستان ها
ان هم بی تو .......
در گذر ثانیه هایی که سرانجام
یک عمر می شوند
غرور زخمی ام را کشان کشان بر خاک می کشم
افسوس
در حالی از شهر نگاهت می روم
که حتی برایت
خاطره ای نخواهم شد
و ای کاش که چنین خوب و زیبا نبودی ......
جای دنجی که وقتی همه خوابند گوشه ای می نشینم و
سیگاری اتش می زنم و از لابه لای حلقه های دود
به تو فکر می کنم که واقعیت نداری .
این نوشته های خط خطی
پک های عمیقی است که به زندگی می زنم
تا از یاد نبرده باشم زنده ام
هنوز .....
شعرت را به شکافتن شب یاری بده پس رها تر باید... پاییز طولانی بوده اما چه بیم ... چه باک؟
تا یکی یکی دود کنم این خاطره ها را ...
دلم حزن یک اسمان ابری می خواهد .
تا برای تمام روزهای بی تو بودن بگریم .
نگاهم به اسمان بود
کفشهایم لنگه به لنگه شد نفهمیدم
با کفشهای لنگه به لنگه افتادم
همه خندیدند ....
اما نگاهم به اسمان بود نفهمیدم
بلند شدم
راه را اشتباه رفتم
گم شدم
انگشت نمای این خلق پر مدعا شدم
نگاهم را که از اسمان گرفتم و رفتم دیدم دیگر زنده نیستم
راستی گفته بودم ؟
در اسمان تو را می دیدم !!!!