آرامشی به رنگ آبی

خسته ام

از آشوب نا تمام این لحظه های تلخ

و قصه های غم انگیز آدمکها

از سکوت حاکم شب های دلتنگی

از تولد عشق های  خاکستری و مرگ زود هنگام آنها

از خودم

           از تو

                 از همه خسته ام

شاید زندگی دروغی بیش نیست

شاید هم نباید این دروغ را باور کرد!!!

ولی این را می دانم که میخواهم رها باشم

خدایا!

حریص لحظه های پر از  آرامشم

آرامشی به رنگ آبی...

عشق بازی

باید امشب با ساز تو

کوک کنم  ساعتمو

که آخر ترانه هات

تموم کنم طاقتمو

با اولین بهانه ها

پاره کنم پیرآهنمو

با آتیش و داغ تنت

شعله بدم آتشمو

با هر لب و بوسه ی تو

سینه ی سنگم آب میشه

شهره ی آفاق میشه باز

شیوه ی عشق بازی تو

مکیدن شهد توهست

که میکنه هر شبو نو

                                                           << The Ways >>

یکی یه دغدغه به من معرفی کنه...

صبحها که از خواب پا می شم باید به چی فکر کنم؟

به صبحونه؟ نه!برام مهم نیست صبحونه چی باشه اگه شکلات صبحونه ی فرمند باشه یا یه لیوان چای فرقی نداره!

به خوابهایی که دیدم؟ هه!من که هیچ وقت خواب درست و حسابی نمی بینم!

به بقیه ی روز؟ اصلا واسم مهم نیست!

به کسی که دوسش دارم؟ ...

به دیروز؟ هرچی بوده تموم شده!

به اینکه دستشویی دارم؟ هه!خب همه وقتی از خواب پا می شن دستشویی دارن!

به اینکه پول هام 2 برابر بشن؟ حالا که چی؟!

به اینکه درس نخوندم؟ به درک!

به اینکه درس خوندم؟ خودمم می دونم که وقتمو تلف کردم!

به اینکه مامانم دوسم داره؟ خب همه ی مامانا بچه هاشونو دوست دارن!

به دوستام؟ خودتم می دونی که اونا الکی ترین چیزین که می تونم داشته باشم!وقتی بهشون می گم به تو چه،قهر میکنن وقتی هم میخوامشون نیستن!

به فیلمی که دیشب دیدم؟ واقعیت که نبود!

.

.

.
جالبه که هیچی ندارم که بهش فکر کنم!

ذهنم پر از خالیه!

روزمرگی داره خفم می کنه!

سکوت

سکوت سرد این لحظه ها را به تو میسپارم

و از سوی آینه، من را فرا میخوانم

من راز گل سرخ را نفهمیدم

تلخی پر آشوب این لحظه ها نگذاشت

شیرینی بوسه ات را باور کنم

مرا ببخش،

اکنون تو را به آینه می سپارم

شاید روزی تو نیز راز آینه را بفهمی...!

                                                         <<  مهیار >>

فاجعه

باید زنگ بزنم به 110 یا 120 یا هر جای دیگری که به دادم برسد، بیاید مرا نجات دهد.
بلای جانم می شود. بلای جانم شده است...
اگر يك بار بيايند خنجر را بردارند بزنند توي سينه‌ات ، قلبت و تو را لت و پار كنند و بميري ؛ خب يك‌بار اشكال ندارد، مي تواني فراموش كني و نديد بگيري . بار دوم و سوم و....صدم يا حتي هزارم را هم همينطور... ولي خب خدا وكيلي يك آدم چندبار مي تواند بميرد؟
بعد از آخرين بار كه مردم احساس مي‌كنم ديگر تاب خنجر ندارم سرم را برده ام توي لاك خودم كاري هم ندارم.حس بدي است ...
دوم آن‌که برخلاف ضرب‌المثل رايج، ماهي اي را كه امروز از آب مي‌گيري فرق دارد با ديروزي و فرق بيشتري دارد با پريروزي و از اين حرف‌ها.
و در آخر این‌که: دردم نهفته به ز طبيبان مدعي...
آخر هر طبیبی که لایق گفتن درد نیست
اصلا اینها طبیب نیستند که
درد را که درمان نمی کنند هیچ، زخم دیگری هم کنار آن حفر می کنند
باز زمان حافظ ظاهرا اوضاع بهتر بوده....