حکایت جالبیست : من سفر کردم ، اما تو رفتی !!!!

و بهانه ها هم تمام شد..... سفر ، بهانه ی تمام بی مهری های تو شد ...

سفر از سرزمین سنگهای دلت ، به سرزمین ناباوری های دل خودم !!!!
...
حالا می نویسم .... می نویسم که هنوز هم با تو و بی تو نفس می کشم ....

می نویسم برای تو که این روزها احساس می کنی

به نبودنم بیش از بودنم نیاز داری.......

همیشه از تو برای تو می نویسم ... و نمی گویم ... نمی گویم که من

در تلاطم طوفانی درون خویش چه می کشم....

این را ... فقط همین را باور کن :


تمام روزهایم بدون خورشید است !!!!!!!