از تکرار زندگی خسته ام .از این پنجره های بسته خسته ام !

خسته ام از این دقایق بی لبخند . باران ببارد یا نبارد من می روم با دستهایم پلی برای فردا

بسازم . چه می شود نام گلهای باغچه را بخاطر نیاورم ؟ یا اصلا ندانم چه کسی قمریان خسته را

از قاب غمگین پنجره پرداد ؟ خوب می دانم بادبادک بی تاب ترانه ها همیشه بر پشت بام خلوت

خاطره های تو می افتد . دیگر چه فرقی می کند که بدانم باد از کدام طرف می وزد !!!!