خاطره شدی

تو هم...

آروم آروم...

رو دیوارای تاریک ذهنم

تصویر تو رو آویختم...

و چند صباحی...

با یادت گریه کردم

و دیگه هیچ...

یه روزی از روز ها

وقتی که صبح از خواب بیدار شدم

دیدم که دیگه حتی ذره ای از تو

توی قلبم وجود نداره...

و اونروز خورشید من دوباره از مشرق طلوع کرد!!