دلتنگ
دلتنگم ... دلتنگ روزهای با هم بودنمان ... دلتنگ تو ... دلتنگ من ... دلتنگ لبخند هایمان ...
دلتنگ همه چیز هایی که از ان من و تو بود . حیف که بود . دلتنگ صدایی هستم که هر بار مرا
با نام صدا می زد . دلتنگ دستهایی هستم که نوازشگرم بود و شانهایی که تکیه گاه دلتنگیم .
دلتنگم ... دلتنگ تو ...اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد
برای دلتنگیم ... امروز نه دستانت را دارم نه نگاهت را نه شانه هایت را .... امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی .
امروز چشمهایم تو را می خواهد - لبهایم نام تو را فریاد می زند و دستانم عجیب دلتنگ لمس دستهای
گرم توست . دلتنگم ... دلتنگ همه روزهایی که تو را داشتم . دلتنگ همه روزهایی که تو مرا داشتی ..
امروز اما عجیب دلتنگم و تو نیستی ... امروز تو دلتنگ کیستی ... چشمانت به کدامین سوست ... کدام دست
دستانت را می فشارد ... کدام قلب خانه توست ... امروز شانه هایت پناه کدامین دل - دلتنگ است ...؟!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 21 توسط
|
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.