دلتنگم ... دلتنگ روزهای با هم بودنمان ... دلتنگ تو ... دلتنگ من ... دلتنگ لبخند هایمان ...

دلتنگ همه چیز هایی که از ان من و تو بود . حیف که بود . دلتنگ صدایی هستم که هر بار مرا

با نام صدا می زد . دلتنگ دستهایی هستم که نوازشگرم بود و شانهایی که تکیه گاه دلتنگیم .

دلتنگم ... دلتنگ تو ...اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد

برای دلتنگیم ... امروز نه دستانت را دارم نه نگاهت را نه شانه هایت را .... امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی .

امروز چشمهایم تو را می خواهد - لبهایم نام تو را فریاد می زند و دستانم عجیب دلتنگ لمس دستهای

گرم توست . دلتنگم ... دلتنگ همه روزهایی که تو را داشتم . دلتنگ همه روزهایی که تو مرا داشتی ..

امروز اما عجیب دلتنگم و تو نیستی ... امروز تو دلتنگ کیستی ... چشمانت به کدامین سوست ... کدام دست

دستانت را می فشارد ... کدام قلب خانه توست ... امروز شانه هایت پناه کدامین دل - دلتنگ است ...؟!!!