این روزها گاهی از روز و ماه و سال از تقویم از روزنامه ها بی خبرم . حتی اگر می شد می گفتم این روزها

خدا را جور دیگری می پرستم . اول حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم و با کفشهایم گفتگو کردم . بعد

نامه ها را زیر و رو کردم . همه سطر ها را گشتم . انگار از تمام نامه عطر یاس برمی خواست . دیشب

دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم . یک لقمه از حجم سفید ابرها را بی تو در مهتاب خوردم . دیشب

برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و پر ابهت نیست . گاهی برای یادبود لحظه ای

کوچک یک روز کامل جشن می گیرم . گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ

اشنایی می کند .اما غیر از این حسها که گفتم حال و هوای دیگری بر دل ندارم .

رفتار من عادی است .........!