این پست عنوان ندارد..!
...
من پرنده ی زیبای زندگی م را آزاد می کنم
اگر مرا دوست بدارد باز خواهد گشت
...
پرنده ی خوبی ها !!! پرواز کن که جای تو در قفس تنگ من نیست
من تو را در بند نخواهم کشید
می خواهم با من آزادی را حس کنی
پر باز کن که آسمان بی انتها در انتظار توست
اوج بگیر زیبای جاودانه ام ...
پ.ن: و اینگونه ما جاودانه خواهیم ماند ...
هر روز
هر روز
در این آینه ها بغض می کنم
گویی که سالهاست از من گذر کرده ای
آنسان که این چند روز مرا سالی گذشته
خوب من !!!...
هنوز
هر روز
در گوشه گوشه ی قلب من
تو را به نام صدا می زنند...!
پ.ن: خداوند!!!به بیقراری این واژه ها تو را سوگند ...
روزي از راه آمدم اينجا ساعتش را درست يادم نيست
ديدم انگار دوستت دارم علّتش را درست يادم نيست
چشم من از همان نگاه نخست با تو احساس آشنايي كرد
خنده اَت حالت عجيبي داشت حالتش را درست يادم نيست
زير چشمي نگاه ميكردم صورتت را و در خيال خودم
مي زدم بوسه بر كنار لبت لذّتش را درست يادم نيست
آن شب از فكر تو ميان نماز بين آيات سورۀ توحيد
لَم يَلِد را يَلِد ولَم خواندم ركعتش را درست يادم نيست
باورش سخت بود و نا ممكن كه دلم بوي عاشقي مي داد
پيش از اين او هميشه تنها بود مدّتش را درست يادم نيست
مانده بود از تمام خاطره ها يك نفر در ميان آئينه
اسم او مهرداد بود اما شهرتش را درست يادم نيست
خواب تو خواب هر شبم شده بود راه تعبير آن سرودن شعر
يك غريبه هميشه پيش تو بود صورتش را درست يادم نيست
عادت عشق دل شكستن بود و مرا عاشق نگاه تو كرد
واقعاً او چه خوب مي دانست عادتش را درست يادم نيست
عاقبت مرد بين آئينه بي خبر رفت و در شبي گم شد
چون لياقت نداشت يا اينكه جرأتش را درست يادم نيست
((مهرداد بابایی))