پست آخر در سال 88

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز                   به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال        همایون بادت این روز و همه روز

نورورز سال 138۹ فرا رسيد. حلول سال نو را به هم‌ميهنان عزيز ايراني، برو بچه های میکسواری و همه دوستان وبلاگ نویس تبريك مي‌گم.اميدواريم كه سال آينده سالي پربار و با بركت براي همه‌ي ايرانيان باشد.خوشحالم از اینکه تونستیم یک سال دیگه ام در کنار هم باشیم و با هم میکسواری دیگر از این زندگی بیافرینیم .همتون رو با تموم وجودم دوست دارم و امیدوارم سال ۸۹ سالی پر از شادی و افتخار برای شما باشه.امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشین دوستان.نوروزتان پیروز

         مهیار بهروزنیا

امشب ...

این روزها همه اش یک حسی دارم... یادت هست وقتی بچه بودم... چقدر شب ها از سایه ی درخت ها روی دیوار وقتی به هر اشاره ی باد به سویی می رفتند می ترسیدم... یادت هست در آن شب ها چقدر دلم می خواست مادر تنگ به آغوشم کشد و بگوید: نه عزیزم این ها سایه اند... ببین این سایه ی آن درخت است ... آن یکی سایه ی آن درخت کاج وسط حیاط.. و من نه به یقین اینکه اینها سایه اند.. بلکه به نجوای مهربان مادرم آسوده خاطر شوم... کانّهُ وقت هایی که تو با همه عظمت ات در من حلول می کنی.... اما یادم نیست که آن روزها مادر کجا بود.. لابد توی آشپزخانه... مشغول کارهای خانه ... پای تلویزیون .. شاید اصلا او هم مثل من از آن سایه های وحشتناک می ترسیده... اما این روزها انگار یک دست ِ عظیم و هولناک مرا برداشته و برده درست وسط حیاط همان خانه ی دَرَندَشت ِ بچگی هام... چقدر این سایه ها و بدتر از آن این تنهایی ِ ترد من که هر لحظه بیم از هم گسیختنش می رود هولناک اند.. چقدر این شب عظیم است.. پس کی این کودکی من تمام می شود... این ترس از سایه ها .. می فهمی چه می گویم...مدام مخاطب عوض می کنم .. من دل ام می لرزد.. دل ام یک جور ِ خاصی است...

اصلاْ حال و هوای همه ی این سرگشتگی ها ..اصلا همه ی اینها که روی دل من انبار شده همه ی این ها .. همه ی این غریبگی این روزهای همه ... دل ام می خواهد همین جا روی زمین بنشینم... دستهام را توی هم قفل کنم.. با همان حالت همیشگی مقابل تو... وقت هایی که بی تابی های من زمین ات را به لرزه می دارد... و آنوقت تو باهمه آرامشت می آیی و بی ادعا .. بی توقع .. بی این که دل من درد بگیرد..توی دل ام می نشینی... دل ام می خواهد همین الان بنشینم و مقابل چشمهات هی اشک بریزم.م .. هی از زمین ات شکایت کنم... می خواهم تو بغلم کنی ... ناز ام کنی ..مگر نه اینکه تنهایی فقط مخصوص ذات توست.. آخر قشنگ من ... من که تو نیستم... می خواهم بیایی و باز با حرفهات خوابم کنی .. اصلا دل ام می خواهد با تمام دختریم برات ناز کنم .. هی ادا در بیاورم.. دور دل ات دور چشمهات بگردم و یک ریز تو قربان صدقه ام بروی ... نازم را بکشی .. اسمم را توی گوشم نجوا کنی و من از ذوق چشمهام را ببندم...دل ام می خواهد تو با تمام خدایی ات بیایی روی زمین .. کنار قلب نا آرام من که خوب امشب کودک شده..که فقط به مهربانی توست که رام می شود... می خواهم امشب توی بغل تو خواب بروم... توی دستهای بی نهایتت . آسوده از تمام درد ها.. بی خیال از همه ی غصه های عالم.. می خواهم خودم را تا همیشه توی دستهای تو بگذارم...

دلم میخواست اما نمیدانم...

دلم میخواست منتظر امدنت باشم   

 بعد از اتمام کارهایت یکراست بیایی و روی سرم دست بکشی و قلقلکم بدهی

دلم میخواست ساده و ساکت پشت در کمین بگیرم  و ناغافل بترسانمت 

دلم میخواست روی دست و پایت جای ناخن های من باشد  

دلم میخواست شب ها وقتی خوابی یواشکی بیایم و کنارت بخوابم 

دلم میخواست موقع غذاخوردن انقدر دورو برت بچرخم که مجبور شوی با من غذا بخوری 

دلم میخواست ....  

اما نمیدانم که گربه ی خانگی دوست داری یا نه  !!