امشب ...
اصلاْ حال و هوای همه ی این سرگشتگی ها ..اصلا همه ی اینها که روی دل من انبار شده همه ی این ها .. همه ی این غریبگی این روزهای همه ... دل ام می خواهد همین جا روی زمین بنشینم... دستهام را توی هم قفل کنم.. با همان حالت همیشگی مقابل تو... وقت هایی که بی تابی های من زمین ات را به لرزه می دارد... و آنوقت تو باهمه آرامشت می آیی و بی ادعا .. بی توقع .. بی این که دل من درد بگیرد..توی دل ام می نشینی... دل ام می خواهد همین الان بنشینم و مقابل چشمهات هی اشک بریزم.م .. هی از زمین ات شکایت کنم... می خواهم تو بغلم کنی ... ناز ام کنی ..مگر نه اینکه تنهایی فقط مخصوص ذات توست.. آخر قشنگ من ... من که تو نیستم... می خواهم بیایی و باز با حرفهات خوابم کنی .. اصلا دل ام می خواهد با تمام دختریم برات ناز کنم .. هی ادا در بیاورم.. دور دل ات دور چشمهات بگردم و یک ریز تو قربان صدقه ام بروی ... نازم را بکشی .. اسمم را توی گوشم نجوا کنی و من از ذوق چشمهام را ببندم...دل ام می خواهد تو با تمام خدایی ات بیایی روی زمین .. کنار قلب نا آرام من که خوب امشب کودک شده..که فقط به مهربانی توست که رام می شود... می خواهم امشب توی بغل تو خواب بروم... توی دستهای بی نهایتت . آسوده از تمام درد ها.. بی خیال از همه ی غصه های عالم.. می خواهم خودم را تا همیشه توی دستهای تو بگذارم...
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.