لحظه ها سرد و بی تفاوت جاریست

تنهایی آزار دهنده تر از همیشه میکاود وجودم را

چه می خواهی از جانم

تمام شدم با تو

رهایم کن!!!

افکار پلید لحظه ای راحتم نمی گذارند

کاش بودی تا این اوهام نبودند

کاش نبودی تا من در همان نیستی نیست می شدم

کاش...

خسته ام ولی هنوز برقرار

خواب مثل بچه ها با چشمانم قهر کرده

حجم افکارم زیاد شده

سردرد ... سردرد .. آشفتگی

چه احساس شیرینی

خدا ...... خدا ..... خدا ....

باز هم آشفتگی ..

چیزی را گم کرده ام ... یادم نمی آید چه بود؟؟؟ تو میدانی؟؟

من کجا هستم؟؟

کجا ؟؟

 .....................

پ.ن : راستی ها !! چه شیرین است جستجو برای یافتن خود ...

خودی که مدفون است زیر این سالهای سرد و سنگین