چشمانت را ببند

بگذار در شب سیاه مژگانت غرق شوم

و سایه سنگین پلک هایت را بر داغی وجودم بتاب

چشمانت را ببند

تمام من سوخت از حرارت نگاه آتشینت

چشمانت را ببند

من تاب نگریستن به این چراغ های حقیقت را ندارم

چشمانت را ببند

آسوده باش! مرا از دست نخواهی داد

این هول و اضطراب چشمهای شیرین تو آخر مرا خواهد کشت

چشمانت را ببند

آغوشت را باز کن

تا چون کودکی معصوم

در عمق گرم آغوشت پناه گیرم

-پری-