!نازنين زخميه من
نامه ات را که بر پره سيمرغ نوشته بودي خواندم
و از ييلاقات اساطيري اش لذت بردم
پس از مدت ها ي مديدي که از هجرته مزگان تو ميگذرد
و من ديگر کم کم از زيارت اوازت قطع حنجره کرده بودم
احساس ميکنم هنوز خاطره درختي در رويا ي بيابان ها به چشم مي خورد
مثل مرگ خوشحالم کردي
خبره فوت نا گهاني قلب تو غير منتظره بود
راستش را بخواهي من ديگر مجنون اين وادي ها نيستم
و از لبهاي خشک من چنين جنگلي بر نمي ايد
من پيرار سال دچاره وفوره تنهايي شدم
....و از ان زمان به بعد تا حالا سرطان عشق دست از قلبم بر نداشته