نازنین
!نازنين زخميه من
نامه ات را که بر پره سيمرغ نوشته بودي خواندم
و از ييلاقات اساطيري اش لذت بردم
پس از مدت ها ي مديدي که از هجرته مزگان تو ميگذرد
و من ديگر کم کم از زيارت اوازت قطع حنجره کرده بودم
احساس ميکنم هنوز خاطره درختي در رويا ي بيابان ها به چشم مي خورد
مثل مرگ خوشحالم کردي
خبره فوت نا گهاني قلب تو غير منتظره بود
راستش را بخواهي من ديگر مجنون اين وادي ها نيستم
و از لبهاي خشک من چنين جنگلي بر نمي ايد
من پيرار سال دچاره وفوره تنهايي شدم
....و از ان زمان به بعد تا حالا سرطان عشق دست از قلبم بر نداشته
نامه ات را که بر پره سيمرغ نوشته بودي خواندم
و از ييلاقات اساطيري اش لذت بردم
پس از مدت ها ي مديدي که از هجرته مزگان تو ميگذرد
و من ديگر کم کم از زيارت اوازت قطع حنجره کرده بودم
احساس ميکنم هنوز خاطره درختي در رويا ي بيابان ها به چشم مي خورد
مثل مرگ خوشحالم کردي
خبره فوت نا گهاني قلب تو غير منتظره بود
راستش را بخواهي من ديگر مجنون اين وادي ها نيستم
و از لبهاي خشک من چنين جنگلي بر نمي ايد
من پيرار سال دچاره وفوره تنهايي شدم
....و از ان زمان به بعد تا حالا سرطان عشق دست از قلبم بر نداشته
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 10 توسط مهیار بهروزنیا
|
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.