اصلنشم...
فقط گاهي حسادت ميكنم...
اين با آن فرق دارد...خيلي هم!
گاهي حسادت ميكنم چون...
تورا ميشود خيلي ساده دوست داشت...
زياد دوست داشت...
مثل تماشاي غروب
از يك تراس كوچك خاك گرفته
از پشت ساختمان هاي خاكستري
وخورشيدي كه هي ناز ميكند...
تو را خيلي ساده ...ميشود دوست داشت...
مثل مهرباني دست هايت...
مثل لحظه ايي كه ميگويي:آخ...
مثل مرهمي كه نيستي به زخم هاي دلم...
مثل ِ نياز من به بودنت...به نبودنت...
مثل بي ادب وتاكيد كردنش...كه من هستم!
مثل" باب "كه بايد اسمش را در گيومه بگذارم تا نكند به تو بربخورد!
مثل آن لحظه ايي كه من...
- مثل آن پنجره كه ماه را
در قاب خود نشانده واز بيم صبح...
رويش را هي ميبوسد...-
ميبوسمت
مثل لحظه هاي سلام...
مثل فردا كه سيزدهمين ماه از" دوستي ِ "ما ن ميگذرد...
مثل خداحافظي هايي كه طعم گس ميدهند و
قهر را شبيه اند...
تو را خيلي ساده... ميشود دوست داشت...
كه ميگويي:حسودم!
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.