باور نمی کنی، چه کنم... با چشم های خیس...
هر روز حواله ای در دست، منتظر فردا ام. هر روز. و تمام روز ها دارند فردا می شوند و خوب آدم گاهی حس حماقت می کند. بکند. ایرادی ندارد. نه خرده توانندی گرفت بر آنکه یقه ی خویش از حماقت درید، نه سودا کند کسی این هذیان گو را که بند دیوانگی به گردن انداخته و افسار خویش از خود گسیخته. بگذار این ثانیه ها آوار شوند و این سایه های بی پروا از این سو کش بیایند و کوتاه شوند و نقطه شوند و بلند شوند و کش بیایند تا آن سو...
من نمی خواهم. من تف هم نمی اندازم، خلعتی، به ریشه ها. نمی خواهم و این یکی را تابم هست که فریاد کنم، آنسان که پرده های گوش خودم بدرند و پرده ی گلویم فرو افتد.
ترسی هم ندارم. گیرم که پرده فرو افتد و نه تو مانی و نه من. بیافتد. بهل بیافتد.
بالاخره سیبی هم از درخت روی سر من خواهد افتاد و هر چه به بر دارم خواهم کند و لخت و عور به میان مضحکه خواهم دوید که یافتم... یافتم... هر که گفت چه؟ انگشت بر افراشته ای حوالت اش.
نه چنین کند و نه چنین در سکوت
نعره ها مانده در گلو
بی مصرف...
زندگی طرح ساده ای دارد، بی تو
مداد سیاهی نوک شکسته،
خفته بر کاغذی سفید...
...
شرمنده ی پرنده ها که نان ام تمام شد.
ولی شما...
بمانید منتظر، لاش خور ها...
...
فصل به فصل...
تمام می شود قصه ی من.
بین کدام دو صفحه گم شدی کاغذ نشانه؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 0 توسط مهیار بهروزنیا
|
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.