هر روز حواله ای در دست، منتظر فردا ام. هر روز. و تمام روز ها دارند فردا می شوند و خوب آدم گاهی حس حماقت می کند.  بکند. ایرادی ندارد. نه خرده توانندی گرفت بر آنکه یقه ی خویش از حماقت درید، نه سودا کند کسی این هذیان گو را که بند دیوانگی به گردن انداخته و افسار خویش از خود گسیخته. بگذار این ثانیه ها آوار شوند و این سایه های بی پروا از این سو کش بیایند و کوتاه شوند و نقطه شوند و بلند شوند و کش بیایند تا آن سو...

من نمی خواهم. من تف هم نمی اندازم، خلعتی، به ریشه ها. نمی خواهم و این یکی را تابم هست که فریاد کنم، آنسان که پرده های گوش خودم بدرند و پرده ی گلویم فرو افتد.

ترسی هم ندارم. گیرم که پرده فرو افتد و نه تو مانی و نه من. بیافتد. بهل بیافتد.

بالاخره سیبی هم از درخت روی سر من خواهد افتاد و هر چه به بر دارم خواهم کند و لخت و عور به میان مضحکه خواهم دوید که یافتم... یافتم... هر که گفت چه؟ انگشت بر افراشته ای حوالت اش.

 

نه چنین کند و نه چنین در سکوت

نعره ها مانده در گلو

بی مصرف...

 

زندگی طرح ساده ای دارد، بی تو

مداد سیاهی نوک شکسته،

خفته بر کاغذی سفید...

 

...

 

شرمنده ی پرنده ها که نان ام تمام شد.

ولی شما...

بمانید منتظر، لاش خور ها...

 

...

 

فصل به فصل...

تمام می شود قصه ی من.

بین کدام دو صفحه گم شدی کاغذ نشانه؟