گاهی باید کسی بیاید و با ناخن هاش چشم هات را بدراند تا درست ببینی

انگاری که حجابی را می دراند

گاهی باید بشکنی تا عمق درد را حس کنی

گاهی باید خراب شوی تا خدا از نو بسازدت

گاهی باید حقارت بکشی تا قدر کرامتت را بدانی

انگار ِ این که کسی توی گوشت بزند که از خواب بیدار شوی

و تو یک هو از خواب بپری ... یک خواب شیرین .. و ببینی که دنیای واقعی چقدر از تو و قلب کوچکت دور بوده

تمام این ها و تمام قصه ی سخت ترین شب زندگیت را باید هزار بار توی ذهنت مرور کنی

و هی بفهمی که یک جاهایی تو هم اشتباه کردی

و شاید سزاوار این بودی

یک جایی شنیدم که کسی می گفت: انسان خودش باعث رفتاریست که با او می شود

و تو هی در خودت بشکنی که چقدر بد بوده ای که چنین رفتاری را سزاوار شدی...

باید هنوز هم قلبت بلرزد و باید به خودت ببالی که هیچ چیز توان پروراندن کینه را در تو ندارد

و چقدر باید سپاس گزار باشی از بهترین دوستت که با ناخن هاش به تو یاد داد که زندگی یعنی سختی

نه اینکه همه اش را یک گوشه بنشینی و قصه و رویا ببافی به هم

زندگی یعنی یک جنگ بی پایان

سختی و صبر

و آسایش با انسان بیگانه است

تا روزی که می میرد...

و آنگاه غنوده در آغوش خدا

و من تا آن روز می جنگم..

 

پ.ن: سپاس...