شبت را صبح کن ستاره، حرفهایت ناگفته ماند.

داشتی قصه می گفتی برایم، اما مثل وقت هایی که من یکهو دیسکانکت می شوم، رفتی به یک بار. حالا هرچقدر حرف می زدم و می گفتم، نمی شنیدی، نمی فهمیدی. فقط خودم بودم که فکر می کردم تو هم می شنوی. تو اما، آن سوی خط ها، بی صبر نشسته بودی و منتظر حرف هایی که من باید می گفتم و به خیالت نمی گفتم....


ستاره، نرو، صبر کن. این ابرها بلاخره که می روند. آنوقت دوباره کانکت می شوم، با همان صدای عجیب و غریب وصل شدن اینترنت دیال آپ، ستاره آخر آسمان ابری که می شود صدا خوب نمی رسد. صفحه ها زود لود نمی شوند. اما صبر کن، می آیم. می آیم و حرف هایی که باید بزنیم را می زنیم، خرف هایی که باید می گفتیم و نگفتیم و دوست نداشتیم بگوییم. ستاره، حرف هایمان باید بلاخره پیش هم فاش شود. 


ستاره...ستاره...دیگر نباید راز نگهدار باشیم. بس است دیگر....دیدی رازنگهداری چه بلایی سرمان آورد؟ غرق شدیم، میان همه حرف های نگفته و رازهای رازمانده نشستیم و آنها بر سرمان آوار شدند...حتی دستمان را هم از بین توده شان بیرون نیاوردیم، که یکی ببیند و نجاتمان دهد. جورش را کشیدیم...جور راز داشتن را. حرف نزدیم و گذاشتیم رازها جلوی دهانمان کپه کنند و راه حرف زدنمان را بپوشاننند. ستاره، آدم که اینجوری می شود، دیگر نمی تواند با کسی حرف بزند. حرف هایش آنقدر در حلقش می مانند، آنقدر ته حلقش بی صدا فریاد رخنه می کند که دیگر آدم ها حرف هایش را نمی فهمند. ستاره، ستاره..حرف های تو را هم نمی فهمند، نه؟ ستاره هم ستاره را نمی فهمد. اما من که با توام...تو که با منی. کسی ما را دور نخواهد کرد. ما حرف های هم را می فهمیم. کسی جلوی رازهایمان را نخواهد گرفت...


ابرها بلاخره کنار می روند. شب را صبح کن ستاره. می آیم. حرف می زنیم. می آیم.