بند نمی آید این گوهرهای داغ سرریز شده بر گونه های تبدارم

انگار تازه راه خروج از آتشفشان دلم را پیدا کرده اند

هی ذوب می شوند

هی فرو می غلتند

و هیچ ابایی ندارند که داغیشان صورتم را خراش اندازد

و ترسی ندارند از آنکه عریان از هر پرده ای ؛ دیده شوند

این گوهرهای غلطان تا کی فرو خواهند ریخت را نمی دانم

شاید تا وقتی که آتشفشان دلم فروکش کند

…

مهرنوش محتشمی

دیماه 1388