دخترک خسته است ، دخترک غمگین است ، دخترک درد دارد ...

دردی که از هر طرف که بخوانیش درد است .

دخترک امروز چنان بی سر و سامان و شکست خورده  است  که محتاج آغوشی است  که نجاتش دهد از این هزار توی کابوسی که می بلعدش

فرقی نمی کند که هرزه های شهر در آغوش بگیرندش  یا قدیسه ها ...

فرقی نمیکند گرمای آغوش از جنس هوس باشد یا از انسانیت

فرقی نمی کند آغوش ها ترحم می کنند ،  ارضا می شوند یا نه خدایی می کنند. دخترک  فقط می خواهد  زار بزند در یک آغوش تنگ

 می خواهد فقط زار بزند و فارق شود از این درد ...از این ... کاش می توانست حرف بزند با کسی  خدایا به دادش برس ....به دادش برس ....

دخترک قصه ما غمگین است . نمی داند با جوابی که به صداقتش ، به تمام روراستی و یک رنگی اش داده شده  چه کند ...

دخترک فال حافظ میگیرد حافظ هم دردی می کند:

ایـنـش ســزا نبود دل حــق گــذار مـن          کز غمگسار خود سخن نا سزا شنید

محروم گر شدیم ز سر کوی او چه شد        از گـلشـن زمان که بـوی وفـا شـنید

دخترک قصه ما تنها مانده که چه کند. دخترک می ترسد از تنها یی .می ترسد از دست کشیدن ها و گسستن ها ...دخترک لحظه به لحظه زخم می خورد و پیچ می خورد و می شکند و فرو می پاشد و ...اما پیوند میخورد باز ، تاااااب می آورد که فرو نریزد که کسی نفهمد ...که کسی نداند ....که کسی نخواند ....که کسی نپرسد ....که چه می کشد

دخترک محکوم است به سکوت چون تاوان گناهی کبیره را پس می دهد تاوان دوست داشتنش را....چون قسم خورده که راز دار باشد و چه سنگین اند پتکهای این راز که بر سر دخترک فرو می آیند ...

دخترک تراژدی ما      مـــنـــم      !    ستاره    ! همان ستاره که پر شر و شور و شیطون و پر انرزی و سر به هواست که هر جا که باشد شمع محفل می شود !

ستاره درد هایش را پنهان می کند و خفه می شود و اشک ها و بغض ها یش را می خورد ....!

ستاره دو روز است که از گشنگی و تشنگی دارد می میرد اما بغض راه گلویش را بسته ، نمی گذارد یک قطره آب فرو رود در این جان زخم خورده اش ...چرا نمی شکند این بغض های من ...!

بیچاره من ....بیچاره من....بیچاره من....!

کاش من شبیه آن چیزی بودم که این روزها به همه نشان می دهم ...کاش دستی مرا از پشت خنده هایم ...نشاطم ...شورم...هیجانم...رنگ قرمز و آتشین و پر امید حرف هایم ....بیرون می کشید ، سیلی ام میزد تا این لبخند های چرکین از صورتم بریزند و آنگاه با تمام سخاوتش ناجی من می شد.و...