شاکیه روزگار منم

تموم این شهر متهم

یه حادثه چند ساعته

با من میاد قدم قدم

زخمها دهن وا میکنن

وقتی دل از دشنه پره

دست منو بگیر که پام

رو خون عشقم میسره

بگو که از کدوم طرف

میشه به آرامش رسید

وقتی تو چشم هر کسی

برق فریب و میشه دید

راه ضیافت و به من

دستای کی نشون میده

وقتی که حتی گل سرخ

این روزا بوی خون میده

 

وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه

وقتی رفاقتها خیانت میشه

محکمتو تو خیابون بر پا کن

وقتی که عشق هم رنگ نفرت میشه


پ.ن: هیچ چیزی در چشمان من و تو گم نشده بود.