چیزی هست که می خوام بگم.....

شایدم نمیخوام بگم

اصلا نمی دونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا اصلا چیزی هست یا نه؟ ولی هست اما من نمی دونم چیه........

دیشب یه فرشته به خوابم اومد... یکی از اونایی که چراغهای بهشت رو روشن میکنه یه عالمه تو بغلش گریه کردم ... امروز هم دیدمش بین مردم شاید واسه همین این قدر دلم گرفته...

سالها پیش دلم میخواست یه دختر رو توی یه جاده که همه درختاش زرده زیر یه درخت روی یه صندلی نشسته و داره رفتن یه مرد با یه بارونی بلند سیاه رو تماشا میکنه نقاشی کنم.

همیشه درباره این تصویر شعر میگفتم ولی هیچ وقت نقاشی نشد... اصلا نمیدونم اون مرد کی بود یا اون دختر فقط می دونستم همو نمی شناسن... و هیچ وقت هم نخواهند شناخت...ولی حالا میدونم اون دختر یه فاحشه بود که هیچ وقت با مردی همبستر نشده بود و منتظر اون مرد تو جاده نشسته بود

و اون رهگذر مرد قصه های پنهانی ترین تمناهای اون دختر بود ولی هیچ وقت اون رو نخواست...

شاید فردا تصور دیگه ای از اون تصویر داشته باشم...