روزی که به دنیا اومدی رو یادت میاد؟

نه! خوب حق داری.یه کم جلوتر میریم.آره تو الان دوسالته و مامانت برای اینکه به کارهاش برسه تورو نشونده تو روروک و گذاشته جلوی تلویزیون.تلویزیون هم داره میزگرد فلسفی پخش میکنه تو هم هیچی از این چیزا حالیت نمیشه! خب چیکار میکنی؟ هیچی.مثل احمق ها همینطور هی ذوق میکنی و میگی : توتو.قاقا.آغون و...

چی؟بازم یادت نیومد.خب تو الان هفت.هشت.نه و یا ده سالته! از مدرسه رسیدی خونه و داری مثل یه ماشین تایپ یه خروار مشقی رو که خانم یا آقای معلم داده رو تند مینویسی.نه به خاطر بهتر بودن علم از ثروت. نه! چون مامانت گفته : تا مشقاتو تموم نکنی از تلویزیون خبری نیست!

نگو یادت نیومد که ناراحت میشم.

بازم بیا جلو تر.

خب الان داری نوجوان میشی.درونت غوغاست.آروم و قرار نداری بچه.داری می ترکی.

میای با بابات حرف بزنی میگه: هیس.دارم اخبار گوش میدم.مامانتم که میگه چقدر حرف میزنی! گفت یه قاشق سوپ خوری بریزم یا مربا خوری؟!

برادرت : برو کنار چرا زدی اون کانال؟داشتم فوتبال می دیدم.

خواهرت: گفته باشم.من امشب می خوام سریال ببینم ها.

تنها وقتی هم که همه دور هم هستند موقع غذاست که همه دارن سریال نود قسمتی طنز رو میبینن و تو حق نداری جیک بزنی و باید مثل دیوونه ها فقط بخندی! برنامه های نوجوانانه تلویزیون هم که به درد یه عده بچه سوسول لای پر قو بزرگ شدن میخوره.

خب دوست داری بازم بیای جلوتر؟

حالا دیگه بهت میگن جوان !

این یکی ودیگه هیچی نگم سنگین تره.نه؟

بازم جلوتر.

اگه خیلی هنر کنی تبدبل به یه مادر یا پدر خوب شدی که وقتی بچه ات دو سالشه می نشونیش توی روروک و میزاریش جلوی تلویزیون تا به کارات برسی.وقتی بچه ات هم رفت مدرسه بهش میگی : تا مشقاتو ننویسی  از تلویزیون خبری نیست.وقتیم نوجونت میخواد باهات حرف بزنه ...

بازهم جلوتر.

حالا دیگه اونقدر بزرگ شدی که دیگه وقتشه بمیری !

- پاشو بریم مراسم ختم پدر بزرگت.

- نه! من نمیام. الان تکرار اون فیلم دیشب و داره که نگذاشتید ببینم.