برای دفعه آخــــــر بیا کمـــی بــه عقب

به چشمهای صمیمی، لبان بی رژُ لب

شروع قصه همین بود: پنجره وا شد

و بــی نهــــایت دیوار باقـــــی مطلب

به جستجوی تو رفتم دو سال در باران

و سوختـــم همـه عمر در تشنج و تب

خدا چه کرده به من که پس از دوسال هنوز

ولــــم نمی کند این عشق، عشق لامصّب!

بـــه جای آنکه بگویــــی بـرو خداحافظ

مرا ببوس صمیمانه عشق من: عقرب!

تمام هستی این شعر نعش روباهیست

کــــه در میان دلم گریه کرده از سر شب