داستانک ( عطر پرچم )
خم شد گلی را که کنار پایش افتاده بود برداشت .نفس عمیقی کشید . دیشب خواب دیده بود .
عرق پیشانی اش را گرفت .نگاهش به چهره سربازی که کنار آنها ایستاده بود گره خورد .
چقدر شبیه او بود .دستش را بالا آورد .به فکر دست دیگری بود .عطر پرچم تا دورها می رفت .
« حمید رقا اکبری - شروه »
وبلاگ شروه نویسنده آزاد میکسوار
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 23 توسط مهیار بهروزنیا
|
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.