رالی
میدوید
احساس میکرد هیچ کس به گرد پاهاش هم نمیرسه
شاد بود
عرق کرده بود
کنار یه جاده رسید...
مردم ایستاده بودن لب جاده ومنتظر بودند
جا خورده بود
با تعجب نگاه میکرد
آدما حتی نگاهشم نمیکردن....
خواست ازجاده رد بشه ...
ماشینا با سرعت اومدن
مردم فریاد میکردن
اولش هول کرده بود ...ولی بعد با لذت نگاه میکرد
تو دلش گفت عجب سرعتی...!!!
یکی از ماشینا کنترلشو از دست دادو خورد به یکی از آدما
مردم همه گریه میکردن
اون از خیابون آروم رد شد همه نگاهش کردن
اما اون حتی یه پارسم نکرد
اون سگه حالا خوشحال تر میدوه
چون میدونه باعث درد کشیدن کسی نمیشه
وهنوز هیچ کس به گرد پاهاش نمیرسه...
یعنی پس: (( ما چرا میبینیم...؟؟؟ ما چرا میفهمیم...؟؟؟ ما چرا؟؟؟ ))
<< استاد حسین پناهی >>
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 17 توسط مهیار بهروزنیا
|
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.