خدایم ...
زمانی که بیدار شدم یادم نمی آمد که چرا آنجا بودم، چرا حس می کردم غمی ندارم ولی اشک هایم سرازیر بود، زمانی که خانه را پیدا کردم هیچ کس دیگر در آنجا نفس هم نمی کشید تمام چراغ ها خاموش و تهی از یک امید جلوه می دادند، آن سوی خیابان همه دور هم بودند، نمی دانم چگونه به آنجا رسیدم، مادرم را شیون زنان می شنیدم، کسی را دیگر نمی دیدم برای چه گریه می کرد را هم نمی دانستم، تا اینکه گوش هایم مانند سنگ بر گوشم سنگینی کرد و من دیگر نمی توانستم به درستی فکر کنم؛
مادرم گفت: "کاوه"؟!
مادرم گفت: "مُرد"؟!
نه... این یک کابوس است... من باید بیدار شوم...
بیدار شو کاوه...
بیدار شو کاوه...
خواهش می کنم...
رویم را برگرداندم در دو خیابان بالاتر مرا می زدند، به جرم اینکه، سخنی را از قلبم بیان کردم؛
یادم آمد...
گفته بودم: "دوستت دارم"، اما به که؟!
نمیدانم...
نامش فکر می کنم "خدایم" بود.
![]()
*کاوه*
کاوه: هم اکنون فهمیدم که م.خ چندین تا از "تیک" های سنگین را از دوشم برداشته، بسی جالب بود زمانی که دیدم نوشته بود که انگار "شما اجازه ی دسترسی به این بخش را ندارید" آفرین به من.
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.