تکه های پسر عمویم

در پیاده رو قدم می زد.
به فکر کار و زندگیش بود و سفری که در پیش داشت .
مهاجرت به آن طرف آبها برای خوشحال کردن نوعروسش .
وانتی با سرعت زیاد در خیابان کم عرض می آمده
برخورد می کند به یک موتور که یک طرفه را بر عکس داخل شده
و موتور پرت می شود و به او که در پیاده رو بوده برخورد می کند
و سرش
سرش به دیوار می خورد و سفر دیگری را آغاز می کند
سفری که برایش برنامه ریزی نکرده بود و مستحقش نبود
اما در این سفر جسمش را با خود نمی برد
قطعه قطعه می شود و هدیه می شود
الان چشمهایش در صورت کسی نظاره گر است
کلیه اش در شکمی و …
شاید به این خاطر است که هرگز مردنش را باور نکردم
با وجودی که 6 سال از آن روز می گذرد
شاید چون هنوز تکه هایی از بدنش زنده است
شاید چون هنوز خوابش را میبینم
و گاه به گاه به یاد بازیهای کودکیمان می افتم
مهرنوش محتشمی
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.