خدا
کودک نجوا کرد: خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک
در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید.
پس کودک فریاد زد : خدایا با من صحبت کن! و آذرخش
در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد .
کودک فریاد زد: خدایا یک معجزه به من نشان بده ٬ یک
زندگی متولد شد!!... باز هم نفهمید....
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت : خدایا مرا لمس کن
و بگذار تو را بشناسم پس خدا نزد کودک آمد و اورا لمس
کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که
خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 12 توسط مهیار بهروزنیا
|
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.