نمی توانم باور کنم ...
تو را می پرستیدم،...
تو را می ستاییدم،...
تو را می خنداندم، می دانم که هنوز یادت هست،...
تو را قسمتی از وجودم می دانستم،...
آینده ام،...
اُمیدم،...
آرزویم تو بودی،...
تو را از پس هر فرصتی نگاهی می انداختم،...
تو نمی دانسی ولی،...
تو را می بوییدم تا عطر خوشت باقی بماند و ماند،...
تو را می بوسیدم تا مبادا حس کنی بوسه ای دریغ کردم از تو، ...
با تو خندیدن ها،...
دویدن ها،...
گریستن ها،...
شکایت ها،...
آشتی ها،...
بوسیدن ها،...
عشق بازی ها،...
همه را دلتنگم.
حالا که رفتی جای خیس پایت را هر روز هزاران بار می شمارم تا شاید یک قدم بازگشته باشی!
*کاوه*
پی نوشت:
۱. به دوستم که دیگر در بین ما گم گشتگان نیست.۲. مهیار گفت بُلد نه کاوه،... منم با هرس و یه عالمه حرفای قشنگ قشنگ پشت سرش، میگم باشه چشم.
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.