سلام قرار است بنویسم هر انچه که در ذهنم سنگینی میکند !!

دیر زمانیست که  دلم به هر سوئی کشیده میشود.

من انگار سهمم ناچیز است...

چه کنم که مدام پایم در باتلاق فرو میرود.

 با اینکه میدانم بیرون امدنش سخت است نمیدانم باتلاق چه جذابیتی برایم دارد که من

خود را بدان فروخته ام !

مرداب زندگیم نیلوفری ندارد اینقدر تنهام ؟؟؟؟!

خودم دلیل تنهاییم هستم  شاید !

باور نداری گریه کن اشک را امانم نیست

فرصت نمیخواهی؟

 

برو نمون که موندنت چیزی به تن نداشت!

 سنگی که برگیرد....

 راهی بیاندازد....

 

گفتم برو نمان طاقت ماندن نیست خود را فضایی نیست ...

همصحبتی نمیخواهم خود را مجالی نیست...

شاید منم رفتم  بهتر که تو رفتی اینک پای رفتنم لنگ نیست!!

 

پ.ن:هنر نیس.... وقتی پای رفتن نداری....بمونی...!!

هنر اینه وقتی تو اوج رفتنی....بمونی به خاطر یه نفر دیگه....!!