سرزمین آشنا
دریغ بر ملتی که لباسی را بر تن می کند که خود نمی بافد.نانی را می خورد که خود درو نمی کند، عصیان نمیکند مگر هنگامی که گردنش در میان تبر و کنده قرار دارد.
دریغ بر ملتی که سیاست مدارش روباه است، فیلسوفش شعبده باز و هنرش هنر وصله کاری و تقلید. دریغ بر ملتی که پاره پاره است و هر پاره ای خود را ملتی می داند.
« جبران خلیل جبران »
پ.ن: این حرفای جبران منو به یاد سرزمینی انداخت.شایدم یه جنگل یا یه سیرک.اونجا جای غریبی نیست.مردم اون سرزمین گذر زمان و نمیفهمن چون همیشه با یه چیزیای سرگرم میشن.اونجا همین نزدیکیاست.حتی بوی خاکشو همه جا میشه حس کرد!
توهم فکر کن، شاید بتونی بفهمی اونجا کجاست!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 0 توسط مهیار بهروزنیا
|
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.