اهل دانشگاهم (قسمت اول)
اهل دانشگاهم،
روزگارم خوش نیست.ژتونی دارم، خرده عقلی، سر سوزن ذوقی.
اهل دانشگاهم، خانه ام در تفرش، پیشه ام گپ زدن است.گاهگاهی مینویسم تکلیف،
می سپارم به شما تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است دلتان زنده شود.
چه خیالی؟
میدانم گپ زدن بیهوده است.خوب می دان دانشم بیهوده است.
استاد از من پرسید: چند نمره ز من میخواهی؟
من از او پرسیدم : تو چقدر نمره به من خواهی داد؟
اهل دانشگاهم،
قبله ام آموزش، جا نمازم جزوه، مشق از پنجره ها میگیرم.
ماهرم در کپی و ویرایش همه ذرات وجودم متبلور شده است.
درسهایم را وقتی میخوانم که خروس می کشد خمیازه، مرغ و ماهی خواب است، خوب
یادم هست مدرسه باغ آزادی بود، درس بی کرنش میخواندیم، نمره بی خواهش می آوردیم.
تا معلم پارازیت می انداخت، همه غش می کردیم.کم کمک دور شدم از آنجا! بار خود را بستم.
عاقبت از دانشگاه رفتم به محیط خشن آموزش، چیزهایی دیدم در این دانشگاه، در این آخر ترم
من گدایی دیدم در این آخر ترم در به در می گشت نمره ای بهر قبولی می خواست.
من کسی رادیدم که از دیدن یک نمره 10 دم دانشگاه پشتک میزد.بارش اشک از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو، حذف یک درس به فرماندهی کامپیوتر، فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک لبخند در آخر ترم.
همه را من دیدم....
« مهناز پور رمضان »
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.