خاطره!
یه لیوان کافی میکس می ریزم و میام که میکس وار رو آپ کنم... یه کَمَکی خسته ام... شب پیش درست درمون نخوابیدم... این روزا زیاد کسل شدم... با اینکه دکتر گفته دیگه نرو سر کار ولی خب کی به حرف دکتر گوش می ده... خب من گوش می دم .. یه ریزه به حرف اون گوش دادم یه ریزه هم به حرف خودم... شیفت کاری م رو کردم نصف روز!
از خونه ی همسایه یه بوی یاسی میاد که نگو... یه بوته ی یاسه اما یه کوچه رو صفا داده.. آخی ... یاد پارسال افتادم که به چه مصیبتی رفتم دو تا شاخه یاس از باغچه جلو خونه همسایه چیدم و آوردم گذاشتم رو اُپن آشپزخونه ... تا سه روز خونه بوی یاس می داد...
یهو یاد اون روز افتادم .... یاد اون روز وسط چله تابستون اونم تو کاشون با اون هوای خشک که فرش انداخته بودیم تو ایوون و خیال خودمون خنک شیم اما مگه یه نمه باد میومد که آدم از این کسالت در بیاد؟ ... دریغ از یه کوچولو نسیم... بعد فکرشو بکن تو این گرمای بالای ۹۰ درجه! که آدم ذوب میشه یهو بابایی جانِ مهربان ِ عزیزتر از جان از در بیاد تو و تو دستش چی باشه؟ دو تا کارتن از اون بستنی قیفی ها که اون روزا بود می خوردیم که جای بسته بندی استرلیزاسیون یه پاکت کشیده بودن سرش و چقد خوشمزه بود.. دیگه خودت فکرشو بکن آدم چه ذوقی می کنه... یاد قیافه ی اون روز خودم می افتم خنده م میگیره ... با یه بستنی آن چنان ذوقی کرده بودم که انگاری دنیا را درستی گذاشتن کف دستم ... یا اون روزایی که خانوادگی می رفتیم خونه مادربزرگ و من و سمیرا همیشه دنبال یه موقعیت بودیم که بریم خاله بازی ... هیچ وقت هم خسته نمی شدیم... تا بچه بودیم ادای بزرگترا رو در میاوردیم... کفشای مامانامونو پا می کردیم... لباسای اونا رو می پوشیدیم... گاهی حتی دور از چشمشون جواهراتشونو بر میداشتیم... اما حالا که بزرگ شدیم حیف که نمی شه بچگی کرد... دیگه اون کفشای خودمون به پامون کوچیکه ... اون لباسا تنمون نمی ره . .. و نمی تونیم ادای بچه ها رو در بیاریم.. وسط خیابون بلند بلند با مامانمون حرف بزنیم... بستنی بخوریم و به لباسمون بریزیم... واسه هر چی که می خوایم و واسمون نمی خرن قشقرق به پا کنیم...حالا دیگه بزرگ شدیم .. خانم و آقا شدیم.. دیگه واسه ما زشته .. بده این کارا...
خب دیگه چی کار می شه کرد... هر چند من خودم به شخصه هنوز به کودکی م کاملا وفادارم و خیلی از مواقع بچگی می کنم در حد تیم ملی ... ولی خب خیلی مواقع هم نمی شه بچه بود...
البته این هم ناگفته نماند که این بچگی ها در بعضی مواقع کاملا اعصاب خرد کن و خارج از محدوده ی تحمل هر آدم زنده ای می شوند... و گاهی هم هست که باید بزرگ باشی و خودتو عمداْ به بچگی می زنی و یکی دیگه رو دق می دی ...! ولی خب اون همه خوبی رو که نمی شه داد به این دوتا مشکل کاملاْ بی اهمیت کوچیک و پیش پا افتاده که! ...
.
.
+ پریزاد نام همسر داریوش دوم هخامنشی بوده !!! ...

میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.