تق... تق!!!

شناسنامه ام را طاق زده ام
با صدف های ساحل قانقاریا
هیچ پرنده ای نام پدر را کوچ نکرد
از هر طرف  درخت کریسمس که می افتم
سال تحویل نمی شود
با قباله های مسیح تمام جهان را صلیب می کشم
می ترسم از قبیله ی مورچه ها
که شام آخر هی تمام نمی شود
هیچ یدبیضایی از پشت بیضه های مرد بیرون نپرید
می زنم کانال بعدی
تسبیح برای چرخاندن است
بعدی
کلاه شاپو برای گرفتن باج سیبیل
بعدی
که منم
با گسل های زنانه
با گیپور و منجوق
مناره ها را چفت می کنم به خدا
جیغ می کشم
گربه ی روی نقشه می پرد
راه که گم شود
چراغ زنبوری دهان هیچ کندویی را شیرین نخواهد کرد
سیب که افتاد
ایران زیر کرسی بود
جهان می درخشید زیر فرش کاشان
حالا در را باز کن
مورچه ها
اهلی طواف من شده اند.

                                                                  « ژاله سیفی »

ژاله از دوستان ماست.ژاله شاعر،نویسنده و نقاشه.

وبلاگ ژاله سیفی

سالهای من بی تو به روز شد.بازدید یادتون نره دوستان!

تکه های پسر عمویم

تکه های پسرعمویم

در پیاده رو قدم می زد.

به فکر کار و زندگیش بود و سفری که در پیش داشت .

مهاجرت به آن طرف آبها برای خوشحال کردن نوعروسش .

وانتی با سرعت زیاد در خیابان کم عرض می آمده

برخورد می کند به یک موتور که یک طرفه را بر عکس داخل شده

و موتور پرت می شود و به او که در پیاده رو بوده برخورد می کند

و سرش

سرش به دیوار می خورد و سفر دیگری را آغاز می کند

سفری که برایش برنامه ریزی نکرده بود و مستحقش نبود

اما در این سفر جسمش را با خود نمی برد

قطعه قطعه می شود و هدیه می شود

الان چشمهایش در صورت کسی نظاره گر است

کلیه اش در شکمی و …

شاید به این خاطر است که هرگز مردنش را باور نکردم

با وجودی که 6 سال از آن روز می گذرد

شاید چون هنوز تکه هایی از بدنش زنده است

شاید چون هنوز خوابش را میبینم

و گاه به گاه به یاد بازیهای کودکیمان می افتم

 

                                                                مهرنوش محتشمی

                                                       26/8/1387

 

و دل من...

۰۰۰

ریخت پرهای دلم

           پیکرش زخمی شد

                عشق شد خاطره ای

                      و دل من

                 روز و شب با همین خاطره ها سرگرم است

                                      نیست در فکر رهایی دیگر

                                                می هراسم که مبادا روزی

                                                            خاطراتش را نیز

                                                                   بربایند از او...

خاطراتم...

بر چشمه ی چشمانت آن روز ...

          قلبم...

در سایه ی سبز نگاهت...

                                آسود...

                                          و...

                      با من گفت :

                               برخیز!

                               تنها برو!

من رفتم!

او ماند!

 

خدایم ...

زمانی که بیدار شدم یادم نمی آمد که چرا آنجا بودم، چرا حس می کردم غمی ندارم ولی اشک هایم سرازیر بود، زمانی که خانه را پیدا کردم هیچ کس دیگر در آنجا نفس هم نمی کشید تمام چراغ ها خاموش و تهی از یک امید جلوه می دادند، آن سوی خیابان همه دور هم بودند، نمی دانم چگونه به آنجا رسیدم، مادرم را شیون زنان می شنیدم، کسی را دیگر نمی دیدم برای چه گریه می کرد را هم نمی دانستم، تا اینکه گوش هایم مانند سنگ بر گوشم سنگینی کرد و من دیگر نمی توانستم به درستی فکر کنم؛

مادرم گفت: "کاوه"؟!
مادرم گفت: "مُرد"؟!

نه... این یک کابوس است... من باید بیدار شوم...

بیدار شو کاوه...
بیدار شو کاوه...
خواهش می کنم...

رویم را برگرداندم در دو خیابان بالاتر مرا می زدند، به جرم اینکه، سخنی را از قلبم بیان کردم؛

یادم آمد...

گفته بودم: "دوستت دارم"، اما به که؟!

نمیدانم...
نامش فکر می کنم "خدایم" بود.


*کاوه*

کاوه: هم اکنون فهمیدم که م.خ چندین تا از "تیک" های سنگین را از دوشم برداشته، بسی جالب بود زمانی که دیدم نوشته بود که انگار "شما اجازه ی دسترسی به این بخش را ندارید" آفرین به من.

شعری درخشان

امروز صبح بیدار شدم

خورشید در من طلوع کرد

پرنده شدم و برگ

دست و پایم قرار از کف دادند

پرنده شدم و برگ.

 

پرنده

و برگ.

یک قدم برمی دارم به جلو ...

چند صباحی بگذشت

فرصتی کمی برای تفکر

برای زندگی

برای بودن

ارزش این سایه انتظار چه می تواند باشد ؟؟؟

زمانی که مهر خموشی بر لب خورده

چه نصیبم خواهد شد

گمان نمی کنم با یکجا نشینی کسی را روزگار جایی رساند

نتیجه هر چه باشد به ز بوی تکرار و مرگ خاموش

یک قدم برمی دارم به جلو ...

مشتی اراجیف از کاوه.()

به نام خداوند جان و خِرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد

دوستانی که مرا می شناسید، کسانی مرا کاوه پیچش نام نهاده اید، من هیچ نیستم جز آنچه در پهنای شخصیتم گنجانیده ام، پس اگر نمی توانید مرا یاری دهید خواهشمندم زندگی مرا زهر مار هم نکنید.

می دانم چشم های تیله ای تان اکنون اندازه ی قوری قوری شده، می دانم رنگ از چهره تان پریده که چرا کاوه زد کانال هشت، می دانم وقتی به هم نگاه می کنید در نبود من به خود می گویید اِوا این چه کار بی ادبانه ایست، می دانم چون می شناسم نگاه بی هدفتان را به زندگی پر هدفم که همان بی هدفیست، و از سویی هم می دانم که با خود می گویید کاوه است دیگر بار اولش که نیست بار آخرش هم نخواهد بود، می دانم دوستان ... و همچنین می دانم که خیلی ها پرسش دارند که این دختر 14 ساله کیست، می دانم که او هم نمی داند خودش کیست، من در پاسخ همه ی پرسش های بیهوده تان می گویم این نوشته چیزی جز یک کمدی مدرن نیست که چند خطیست که شما را سر کار گذاشته و همه تان از بزرگ و کوچک را به بازی گرفته، آری کاوه همیشه هم نباید قانون شکن باشد.

چند خطی که هیچ کس نمی داند چرا حتی خود من (همه جنبه طنز دارن به خودتون نگیرید موجودات شکننده) :

1. خانوم م.ا شما به یه جُرمی بازداشتی، زود باش بگو ببینم میدونی جُرمت چیه !؟
2. مهیار یه پاپوش برات درست کردم، بپوشی حتمی زمستون پاهات گرم ِ گرم می مونه!
3. طلا جان قیمتت رفته بالا برا دیدنت باید پول بپردازم، این نامردی نیست.
4. کاوه بهشون برخورد، هم کاوه و هم دیگران زخمی شدند.
5. فاطیما فکر کردی با تو کاری ندارم هاان ؟! خب درست فکر کردی.
6. نویسنده آزاد گرامی، لطفا با مدیر حرف بزنید، من با شما هیش(هیچ در زبان های محلی ایران) کاری ندارم
7. خواننده ی عزیز اگه جرات داری زنگ آخر واستا.
8. خدا فکر کردی هرکی هرکی شد تو رو یادم میره، نه عزیز تو جیگری مگه میشه تو رو هم فراموش کرد.
9. سر کاریه
10. بازم سر کاریه ولی هنوز دارید می خونید.
11. دلتون میخواد رها کنید خوندن رو ولی چشمتون میگه نه، چون این همه خوندی بده نیمه رها کنی.
12. بیب( سِزا بود )
14. خیال کردی تموم شد !؟
15. من اصلا دلم نمی خواد برم.
16. تازه داره ازتون خوشم میاد.
17. بیاین قصه بگیم.
19. یکی بود یکی نبود.
20. زیر گنبد کبود هیشکی نبود.
21. اه حوصله ام سر رفت شما هم که همه فقط دارین نگاه می کنین.
23. خب چیزی بگین. حرفی بزنین.
24. راستی فکنم خیلی ها تون متوجه نشدین که این لیست شماره 13 و 22 نداره، اونایی که متوجه دن ضریب کنجکاوی بالاتری دارن.(منظورم فضولی نیست ها !!!)
40. فرار.
50. خدا نگهدار.

پ.ن:خنده ای زدم عجیب، دندان هایم تا فرق سرم پیدا گشت، هِ هِ هِ.

شعری با یک دم

ما نمی توانیم با هم باشیم راه ما جداست

تو گربه قصابی من گربه سرگردان کوچه ها

تو از ظرف لعابی میخوری

من از دهان شیر

تو خواب عشق می بینی من خواب استخوان

اما کار تو هم چندان آسان نیست عزیز

دشوار است

هر روز خدا دم جنباندن!