راه من...
نامم را پدرم انتخاب کرد،
نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم!
ديگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ...
نامم را پدرم انتخاب کرد،
نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم!
ديگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ...
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
« نجمه زارع »
لحظه ها سرد و بی تفاوت جاریست
تنهایی آزار دهنده تر از همیشه میکاود وجودم را
چه می خواهی از جانم
تمام شدم با تو
رهایم کن!!!
افکار پلید لحظه ای راحتم نمی گذارند
کاش بودی تا این اوهام نبودند
کاش نبودی تا من در همان نیستی نیست می شدم
کاش...
خسته ام ولی هنوز برقرار
خواب مثل بچه ها با چشمانم قهر کرده
حجم افکارم زیاد شده
سردرد ... سردرد .. آشفتگی
چه احساس شیرینی
خدا ...... خدا ..... خدا ....
باز هم آشفتگی ..
چیزی را گم کرده ام ... یادم نمی آید چه بود؟؟؟ تو میدانی؟؟
من کجا هستم؟؟
کجا ؟؟
.....................
پ.ن : راستی ها !! چه شیرین است جستجو برای یافتن خود ...
خودی که مدفون است زیر این سالهای سرد و سنگین

بر قصه ی آزادگی اسرار می خواهم کنم
شعر و شعور وعشق را پربار می خواهم کنم
از تو سرودن حرف من از تو نوشتن مشق من
این چند خط را شب به شب تکرار می خواهم کنم
آزادگی رسم تو است در بند بودن رسم من
چون رسم تو رسم خوشیست اینکار می خواهم کنم
وابسته گردم من به تو عاشق شوم یکباره من
اما بروی دیگران انکار می خواهم کنم
عاشق شوم شوریده سر دیوانه گردم در به در
خود را به درد عشق تو بیمار می خواهم کنم
آزادگی در بند تو اینست معنای وجود
در بند تو آزادگی تکرار می خواهم کنم
این قصه را هر روز من بر زیر لب می خوانمش
با تو نشستن را به خود هنجار می خواهم کنم
آزاده بودن چه خوشست همچو تو ای آزاده دل
خود را به این آزادگی اجبار می خواهم کنم
« شروین تدین »
درود بر شما دوست عزیز
» شما اگر نوشته یا دل نوشته و یا حتی شعر زیبایی دارید می توانید آن را در میکس وار در پست نویسنده ی آزاد ما به نمایش بگذارید، ما نام شما و نیز لینک وبلاگ شما را در پایین نوشته ی شما می گذاریم تا بازدید کنندگان میکسوار نیز از وبلاگ شما بازدید کنند، اکثر بازدید کنندگان میکس وار از شعرا و نویسندگان و سردبیران چندین هفته نامه و ماهنامه و افراد فرهنگی و دیگر عموم مردم می باشند.
» تنها لازم است شما یک پستِ معرفی همراه با لینک وبلاگ در همان پست قرار دهید و از آنجایی که شما یکی از نویسندکان آزاد وبلاگ میکس وار هستید می توانید بازدید کنندگان و دوستان خود را برای تشویق به خواندن نوشته ی زیبای خود در میکس وار راهنمایی کنید.
» برای ارسال نوشته های خود میتوانید آن ها را به صورت نظر خصوصی در وبلاگ میکس وار بگذارید، ما پس از بررسی آن را در وبلاگ به ثبت می رسانیم.
» شاید این امر باعث شکوفا شدن استعدادها و تحولی در فرهنگ نوشتن در جامعه ما شود.
√ نکته : نوشته های ارسالی خیلی طولانی نباشد.
با سپاس
مهیار مدیر وبلاگ گروهی میکس وار.
سلام دوستان
يه كم طولانيه ولي ارزش خوندنو داره
.............
آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سال ها با علاقه کار کرد. به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزکاری در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد.
یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت: واقعا عجیب است درست بعد از این که تصمیم گرفته ای آدم خوبی بشوی زندگی ات بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش هایت چیزی بهتر نشده.
آهنگر در پاسخ مرد گفت:«در این کارگاه فولاد خام برایم می آوردند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چه طور این کار را می کنم ؟ اول تکه ی فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بی رحمی سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم.بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم .فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد . باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم یک بار کافی نیست.
گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد . حرارت .ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می اندازد . می دانم که از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد . ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است :" خدایا از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم . با هر روشی که می پسندی ادامه بده . هر مدت که لازم است ادامه بده . اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن." »
سکوت سرد این شب ها را به تو می سپارم
و از سوی آینه، من را فرا می خوانم
من راز گل سرخ را نفهمیدم
هق! هق! تو را نشنیدم
و تلخلی پور آشوب این لحظه ها نگذاشت
شیرینی بوسه ات را باور کنم
مرا ببخش،
اکنون تو را به آینه می سپارم
شاید روزی تو نیز راز آینه را بفهمی...!
« مهیار »
به هم رسیدیم
یه حس غریبی داشتیم
چقدر به نظر هم آشنا اومدیم!!....
ولی
از کنار هم گذشتیم
قلبهامون فریاد کشیدن از درد
ما اما با بی تفاوتی از هم گذشتیم
گذشتیم.... ؟؟؟!!!
چه راحت ..!!!!
حالا اسمشو می ذاریم بازی سرنوشت... !!!!
چقدر مضحک...!!!
قاصدک هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی . اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری . باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن جا که تو را منتظرند
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک ! هان ولی ... آخر .. ای وای !!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام . آی کجا رفتی ؟ آی ...!!!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
........
مهدی اخوان ثالث(م.امید)
.......
پ.ن: از همه ی بچه های میکسوار به خاطر کم کاری خیلی زیاد معذرت می خوام و قول می دم که جبران کنم .
پ.ن: از مدیر میکسوار به خاطر لطفش تشکر می کنم.