کودکی من!
طبق همیشه گوشه ی دنج این اتاقک آبی ِ حسابی دوست داشتنی نشسته ام... دلم یک فنجان قهوه ی تلخ ِ تلخ می خواهد...تا بگذارم کنار دستم و فقط بهش زل بزنم تا یخ ِ یخ شود... عین نوک انگشتهام وقتی پر از حسی می شوم... اصلا از همان اولش هم همین قدر دیوانه بودم.. پدرم هنوز هم می گوید که تو با همه ی دخترهام فرق داری.. بل کم با همه ی دخترهای دیگر هم... و این خودش دلیل خیلی واضح و در عین حال کاربردی ای است برای تنها ماندن همیشگی من ... و گاهی اوقات چقدر کسل کننده و چقدر خسته کننده... مثل گاهی وقت ها که دل ام می خواهد بین نود نفر آدم بنشینم و همین جور الکی بخندم .. وقتی دل ام هوس یک بستنی ِ دبش می کند در جمع خانواده ... وقتی که همه ی این آرزوها عین یخبندان چله زمستان ته دل من می بندد... آن موقع می شوم عین همه وقت های دیگر... این اتاق را دوست دارم .... با همه ی آدم های دیگرش... با رفت و آمدهای وقت و بی وقتش... این اتاق را فقط به یک دلیل دوست دارم...
یاد ِ بچگی هام افتادم... یاد آن وقت ها که توی حیاط خانه ی مادر بزرگ دور هم جمع می شدیم... کلی می گفتیم.. می خندیدیم... بازی می کردیم.. قایم باشک... گرگم به هوا... خاله بازی... جنگل بازی... درخت ها را بدجور دوست داشتم.. از همان بچگیم هم اینطور بودم... یاد ِ آن روز افتادم که شاخه ی درخت بزرگ زردآلو را شکستیم.. بابابزرگ خیلی آن درخت را دوست داشت... یاد ِ قیافه ی آبجی پریسا وقتی یک ساعت تمام شاخه ی شکسته را با ترس و لرز لای درخت نگه داشته بود و خودش هم بین شاخ و برگش قایم شده بود... یاد عصبانیت بابابزرگ که با این که دیدش آن بالا اما به روی خودش نیاورد..یاد ِ آن وقتی افتادم که از روی همین درخت افتادم... درختی که بابابزرگ از همه بیشتر دوست اش داشت.. چقدر آن روز گریه کردم.. چقدر پام درد می کرد.. وقتی از دکتر برگشتیم بابایی جان درخت را بریده بود...
چقدر بابابزرگ مرا دوست داشت... همیشه همه خواهرهام حسود می شدند که چرا بابابزرگ این همه این نوه ی ته تغاری اش را دوست تر دارد... و فاطمه که هیچ وقت بابابزرگ را ندید.. به نظر من که خوشبختی بزرگی را از دست داد....
یاد ِ آن روز که مخ سمیرا را زدم و کسی توی خانه مادربزرگ نبود... نردبون گذاشتیم و از پنجره رفتیم تو... بیشتر از دوازده متر بود... نصفشو با نردبون بقیه شو چسبیدم به دیوار و رفتم... چقدر سمیرا می ترسید.. و مادربزرگ که چقدر عصبانی شده بود... کارد می زدی خونش در نمی اومد... همه میگفتن تو چجوری رفتی تو .. .نگفتی می افتی؟؟ ولی من اصلا به این فکر نکرده بودم.. من فقط می خواستم برم تو خونه...
یاد ِ همه روزایی که بچگی کردیم.. اون باری که سرم شکست.. دستم شکست... بار اولی که دندونم افتاد... اون روزا که با گل و خمیر بازی و هر چی که گیرمون می اومد اسباب بازی می ساختیم... یاد حدیثه که همیشه پَلی صدام می کرد... یاد ِ خیلیا که دیگه نیستن.. یاد ِ مادربزرگ که وقتی می رفتیم خونش از ذوقش رو پا بند نبود... اونقدر محکم بغلم می کرد که نفسم بند می اومد.. یاد بابابزرگ که خیلی دوسش داشتم اما خیلی زود رفت.. من فقط ۱۳ سالم بود...
یاد ِ دعای مادربزرگ افتادم که همیشه می گفت الهی سبزه بخت بشی...
میکس وار، گاهی ترکیبی از یک یا چند رنگ، گاهی ساختاری از یک یا چند فکر، همیشه مهم این نیست که چگونه و چرا، گاهی تنها و تنها، آمیخته شدن ساختار هر فکر با رنگ دلخواهش زیباست.