نوروز مبارک

فرارسيدن سال نو را به همه خوانندگان این وبلاگ و میکسواریهای گرامی تبریک عرض می کنم و برای همگی سالی همراه با شادی و موفقیت آرزو مندم.نوروز یک فرصت طلایی برای نو شدن در زندگی ما ایرانیان است و دریغ که همواره این فرصت را از دست می‌دهیم. کاش فرصتی باشد به همین نو شدن، نگاهی نو و تازه داشته باشیم و آن را گونه‌ای دیگر ببینیم. امید که سال جدید، سال گسترش عقلانیت در متن جامعه‌ی ایرانی باشد؛ امید که امسال، سال زندگی و صلح برای ایرانمان باشد.

پ.ن:از تمام دوستانی که لطف کردند و پیغام تبریک از طریق کامنت و ایمیل فرستادند هم صمیمانه سپاسگزارم.

...

تا حالا شده بخوای اونقدر بنویسی که قلم و کاغذ کم بیارن؟

این روزا شدید درگیر این حسم خیلی دلم میخواد بنویسم اما... اما... کلمات پیش احساسم کم آوردن کلمه ای نیست که بتونم باهاش بنویسم بتونم بگم همه اون چیزایی که تو دلمه همیشه آدما محتاج کلمات بودن اما اینبار کلمات کم آوردن پیش عطش نوشتنم...

به یاد مهدی عزیزم

سرشار از یاد توام ای مهربان

امشب من اندوه بزرگی در دل دارم،

میخواهم شیشه تنهایی را بشکنم.

چگونه میشود باور کرد بی تو بودن را؟

دلم گرفته...

شاید این قسمت تو بود که نیما ی یک سالت از داشتن پدر محروم بشه و

نگین کوچولو آروم آروم تو خلوت اتاقش واسه ی بابای مهروبونش اشک بریزه.

نمی دونی مرد که دیدن این صحنه ها چطوری جیگرم و آتیش زد.

چه غروب تلخی داشتی مهدی

هنوز باور نمیکنم...

کاش منم با تو بودم

یادت همیشه تو دلم زنده است.

خدا به همرات

پ.ن: مهدی چون پرنده سبکبال پرگشود، و به منزلگاه ابدی خود شتافت، روحش شاد و یادش گرامی.

به من نگاه کن

چشمهايت را باز كن  

جور ديگري به من نگاه كن

به چشمهاي من زل بزن

من حرفي براي گفتن ندارم ميخواهم سكوت كنم

فقط به چشمهاي من نگاه كن

چشمهاي خيس من تمام حرف هاي دلم را به تو ميگويند

کاوه ...

دارم میرم حمام خوشگل شم، بیام قدمی در شهر بردارم، ببینم کدامین دختر زیبا را راهی ِ نخست آمبولانس و سپس بیمارستان می کنم.
حتما شاخه گلی خواهم گرفت، و آن را به خدا خواهم داد به آن کس که به خدایش نزدیکتر است.
راستی شاید در میان راه سوار عددی از این تاکسی ها هم بشوم.
بعدش میرم یک عدد بستنی از اون مدلی ها می گیرم و میدم به پسرک کوچکی که روی پل ایستاده و نمی دانم  چرا انقدر مشتاق است بداند انسان ها چند کیلو ممکن است باشند.
از پل پایین آمده و به کار هایم فکر می کنم و یادم خواهد آمد که گفته بودم این ها اتفاق خواهند افتاد و کسی حتی باورش نکرد.

اما افتاد ...

منم، هنوز هم همان پسر، هنوز هم همان دیوانه، هنوز هم نمی خواهم بدانند درونم چیست، هنوز هم آنقدر پاکم که به پاکی ِ خود حسودیم می شود، هنوز هم همان کاوه ام.

کاوه نوشت:
۱.     هه !! متوجه شدم که تا حالا از خودم ننوشته بودم :).
۲.     مهیار، غیبت خوردی ... :)

سومین پستم : چه سود..... من بد قولــــم...!!!

من را با خود بردند چه کنم باختم ...باز باختم... باز قولم راشکستم... باز و باز ....!!

شاید دگر با خود عهدی نبستم شاید...!!

بد قولم خیلی. باورم نمیشد اینگونه باشم...؟؟؟

خسته درمونده شاید عاشق ...!شاید.... باورم نمیشود.....!!

خداااااااااااااا

کاش اینقدر امتحانات سخت نبود به خدا نشد خواستم نمیشه...

 نمیتونم دووم بیارم ...بی ارادم ناتوانم در برابر شیطنتهای دلم....!!

 

کاش شیطانی نبود... کاش امتحانی نبود... کاش مخالفتی نکرده بود...

 تا لرزشی نبود...!! هیچ چیز حرام نبود ...کاش دنیایی نبود...!!!

واااااای باورت نمیشود چقدر تنها شدم...؟ حتی خودم با خودم قهرم...؟!

راست میگوید بهش حق میدهم من در حقش بدی کردم.

کاش راهی بود که بر این دلم غالب شوم.!!!هست؟!!؟؟؟؟

دیوانه وار بر صفحه ی دلم میکشم. میکشم خطهای سیاهی. فک میکنم به این راحتیست...!!!

 پاک میشود نقاشیست ........!!!

غافل از انکه انها خط نیست زخم است شاید خوب شود ولی جایش را چه کنم؟؟!!

چه میخواهی از جانم من که هستیم بر باد است.....

من را امانی نیست میدانم ....

میدانی از چه غصه ام میگیرد؟؟؟!!!

از گریه هایم که بخشیده شوم.....

 اما باز همان اش و همان بازی ....نه اشتباه شد باز همان آش و همان کاسه....

باز روز از نو.... از سر گرفتم بازی رو.... انگار که خوابی رفتم.... بیدارم شاید...!!

ااااااااه ..................

چه کسی میفهمد چه کسی در خواب است چه کسی بیدار است......؟!!!

بیدارم کن کاش نمیدانستم . خواب بودم....

بیدارمو میدانم و درگیرم....

خسته ام ...بد جور سنگین است بارم را چگونه طاقتم رود....

 اری توشه ام عصیان است سرپیچی..... همان گناه خودمان را میگویم....!!!!

نیستم ! .... بر فراموشیم تلاش کنین که من خود خودم را به فراموشی سپردم...

این را نگویم چه بگویم....

باز هم شاید دستی مرا گرفت ... پایم روی تخته سنگی امان گرفت .... شاید رهگذری صدایم را شنید...

گفت بایست این راه بن بست است شاید همسفری نو همسفرم شود...شاید....

شاید دلم صدایش را به خود نشاند ....شاید باورش کند.. اینگونه من نیز ازاد شوم....!!!!

 

پ . ن : ...........

 

ذهن تو

از پنجره ذهن تو رفتم بيرون

به دادم برس

من بدون تو پرواز كردن بلد نيستم..........

 

من ...

من یک نابغه ام ...
نابغه ام چون مرا آفریدند خدایگانم که باشم، بگذارید بگویم تا کمی به باور های من نزدیک شوید، خداوند می گوید من از جنس او هستم، اگر از آنم پس می توانم خدایی دیگر بسازم، روزی رسید که خدایی ساختم که بت ها را نابود کرد، خدایم قدرتش بیشتر از این باید باشد، خدایی ساختم که خدا را نابود کرد، خدایم باید بیشتر از این باشد، خدایی ساختم که خدا را آفرید و با او یکی شد، خدایم را آنقدر قدرتمند ساختم، که موجودی همچون من آفرید.

من خدا را ساختم ؟! یا خدا من را !؟

کاوه نوشت:
۱.     کسانی که نمی توانند درک کنند بهتر است بگذرند، چون آنها را به پوچی خواهد کشاند.
۲.     کسانی که درک می کنند، بگذرند چون باور های من گاهی خدایان را به نابودی می کشد.
۳.     کسانی که می خوانید، اگر دچار گم گشتگی شدید در ذهنتان به این فکر کنید که تنها جایی که می توانم خدا را از بین ببرم ذهن خواننده است، هر چند باور های من است ولی شما بهتر است این را یک بازی و یک حرکت غیر عادی از یک نابغه فرض کرده و بگذرید.
۴.     :)

همسفر

تو اگر همسفر من باشی؛

بار خود خواهم بست،

و به هر قیمت هست،

در قطاری که به سوی ابدیت راهی ست...

با تو؛

      آری!

همسفر خواهم بود.

پ.ن: میروم، رها شوم...

دومین پستم : مرداب بی نیلوفر!! چه دردانه ست

سلام قرار است بنویسم هر انچه که در ذهنم سنگینی میکند !!

دیر زمانیست که  دلم به هر سوئی کشیده میشود.

من انگار سهمم ناچیز است...

چه کنم که مدام پایم در باتلاق فرو میرود.

 با اینکه میدانم بیرون امدنش سخت است نمیدانم باتلاق چه جذابیتی برایم دارد که من

خود را بدان فروخته ام !

مرداب زندگیم نیلوفری ندارد اینقدر تنهام ؟؟؟؟!

خودم دلیل تنهاییم هستم  شاید !

باور نداری گریه کن اشک را امانم نیست

فرصت نمیخواهی؟

 

برو نمون که موندنت چیزی به تن نداشت!

 سنگی که برگیرد....

 راهی بیاندازد....

 

گفتم برو نمان طاقت ماندن نیست خود را فضایی نیست ...

همصحبتی نمیخواهم خود را مجالی نیست...

شاید منم رفتم  بهتر که تو رفتی اینک پای رفتنم لنگ نیست!!

 

پ.ن:هنر نیس.... وقتی پای رفتن نداری....بمونی...!!

هنر اینه وقتی تو اوج رفتنی....بمونی به خاطر یه نفر دیگه....!!

آغوش گرم خدا ...

سلام سلام سلام به همه دوستای گلم

نمی دونید چقد خوشحالم که دارم واسه میکسوار پست میذارم اول از همه هم از مهیار عزیز مدیر میکسوار تشکر می کنم که این همه بهم لطف کرد

دوست داشتم واسه اولین پستم یه دل نوشته از خودم بذارم یه جور مناجات و درد دل خودمونیه با خدا

امیدوارم خوشتون بیاد.

آخ ...

آغوش تو چه گرم است

نفسهايت بوي ياس مي دهد

بوي دردانه مي دهي انگار

چه مي گويم

دردانه بوي تو مي دهد

چه كيفي دارد آغوش تو

ناز كردن براي تو

گله هاي عاشقانه به دامن نگاهت ريختن

كاش اين لحظه ها تا هميشه جاري بود

كاش هيچ گاه تمام نمي شد

ولي حيف كه زود يادم مي رود

آغوش گرم تو را ...

دل خوش مي كنم به آغوش سرد نگاهي تلخ

و آنگاه كه رانده شدم

شكايت نزد تو مي آورم

و از مهربانيت مي نالم

و اين كه نمي بيني ام...

چه ظالمم

چه خودخواه

كاش يادم نمي رفت

آنچه امروز به تباهيم كشانده

روزي برايش مي جنگيدم

روزي به اندازه جان دوستش داشتم

و به خاطرش كلي به تو التماس كردم

 دل تو هم كه نازك تر از برگ گل است

طاقت گريه ي مرا نداري

و بي تابي ام را نميتواني ببيني

يادم رفته كه اين آستاني كه امروز پناهم داده

روزي به پاي خود تركش گفته بودم ...

چه مهرباني تو

ولي حيف كه زود فراموش مي كنم

اين همه مهرباني تو را ...

اولین پستم : دلتــنگـــــی

دلتنــــــــــــگم!

دلتنگ چه؟ و که؟ نمیدانم!

اهان شاید دلتنگ خودم !خودم؟؟

کجایی خیلی وقته ازت خبری ندارم .پارسال دوست امسال یه رهـــــــــــگذر!

 

نمیخوای باز مث قدیما دوست بشیم. آخه خیلی وقته نمیشناسمت!

نمیشناسی نه؟حق داری

یادته روزی که خاموشی زدی گفتی اینجا متروکه هست!

باورنکردم گفتم خودت خسته میشی

 

گرچه از اون روز نگهبان سیاهی رو نشوندی  جلو قلبت که هرکسی باچراغی

میخواست وارد بشه

نگهبان میگفت: اینجا تاریکیست بدون نور وارد شوید

خوب معلومه کسی وارد نمیشد

اری خودم تو باعث شدی من تنها بشم .فقط تو!

 

یعنی حرفامو میشنوی؟نمیشه چراغ دلت رو روشن کنی؟

تو که خیلی مهربون بودی. بگرد منو پیدا کن.من یه جایی درونتم.

من, من مهربونتم .من, خود تم

باورم کن من ساده ام.  درکم قابل هضم است

 

خدایا کمک کن خودم من رو پیدا کنه.خیلی وقته گمم کرده.کمکش میکنی؟

 

منتظر یه معجزه ام. ولی به قول مامان:تا آدم خودش نخواد .خدا واسش نمیخواد

ولی فک کنم خودم بخوام. یعنی میشه معجزه بشه؟!

من همون بشم که خیلی وقته گمش کردم

 

پ.ن: خوشحالم به جمعتون اضافه شدم.

پ.ن: پریزاد، نویسنده ی جدید میکسوار شد.

پ.ن: پریزاد به جمع ما خوش اومدی.