از خیلی خوب به خیلی بد

خیلی خوب ...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم که

خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

 

آفتاب... تبدیل شد به سایه، به باران

شور و شوق...تبدیل شد به لذت، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود.

با تاابدشروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی ،به  هیچ وقت

و مرا دوست داشته باش تبدیل شد جایی هم در قلبت برای من در نظربگیر

خیلی زود.

خیلی خوب...زودتر از آنکه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ،حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب، خیلی زودتبدیل می شود به خیلی بد

خیلی زود. 

                                      شل سیلوراستاین

نامه ام به تو

از دیروز چند بار اینجا آمده باشم و نوشته باشم و پاک کرده باشم خوب است؟

یک بار؟2 بار؟نه بیشتر از این حرف هاست

اصلا انگار تا ننویسم و نخوانی دلم راحت نمی شود

انگار به گفتن بخشیدنت آرام نیست.انگار راست نیست اینکه از روزهای پیش ترش گذشتی!انگار فرار چشم ها را بیشتر قبول دارد.تلخی روح را بیشتر تر!ا

امیدش به تمام این عید هاست که یکی یکی می آیند و می روند .نکنداین عید هم بگذرد و بماند منتظر تا عید بعدی..نمی دانم..واقعا نمی دانم

اصلا...اصلا بی خیال اصلا ها!حرف هایم بیشتر از حال و هوای سرگشتگی این روزهاست!خیلی بیشتر

حرف تکرار است ،واژه ها تکراری تر ،می خواهم ببخشی.نه از ان بخشش ها که مرا دق دهد.دلم را مجبور کند درد بگیرد.و هی خودش را به خاطر آن پیش تر ها نبخشد.تو را دور کند.تو را تو کند و من را من!

...تمام این واژه ها انگار این روزها با من سر ناسازگاری دارد.انگار هر چه می نویسم نه لایق نامه ایی است که شخصی برای حسی که دارد می نویسد.انگار ناتوانم.واقعا واژه هایم بی معنی شده اند؟

می ترسم که نه!اما ته دلم جور خاصی است که نکند تو از دیدن تمام این واژه ها متنفر باشی!نمی ترسم چون اگر بترسم سرم می آید!!تو که متنفر نیستی؟هستی؟


این ها را نوشتم تا ببخشی اما حالا که فکر میکنم بیشتر اجبار کرده ام،بیشتر خودخواه بوده ام مثل تک تک آن روزها.باشد،نبخش.من راضی می شوم نبخشیدن تو برایم بماند.مجازات تو شاید تنبیه خوبی باشد.خودت که سکوت شده ایی مجازاتت اما صدا دارد.مثل چ و ب خدا بی صدا نیست.داد دارد.کاش ترس خسته شدنت از واژه ها نبود.کاش مجال نوشتن بیشتر بود.

..می ترسم از عکس العملت ،که نکند ناخشنود تر شده باشی.اینکه رنگم سیاه تر شود.این که سفیدی دیگر رنگ دلم نشود...

می دانم حرف نمی زنی.واژه هایت اگر دشمن شوند طاقتی نمی ماند..صبر هم که ندارم.سهم مرا هم یعقوب پیامبر برده است..در همان گذشته های دور!در انتظارش برای گمشده.

لحن نوشتنم لحن حرف های هر روزه ام بوده با خودم.ببخش اینگونه مجبور به سخن گفتن شدم..باز هم رسیدیم به بخشش تو



نمی خواهم واژه هایت دلم را از بخششت راضی کند.گفتم دیگر انتظاری نیست.و شاید دیگر خود خواهی است که نیست.

دردل شد باز.

باز به حسابم اضافه کن...

                                                              << رها >>                                                  

رهسپار

من مهیارم،

                غم دارم،

                           سازگارم با درد

خدای اون بالا هم تنهاییو بم هدیه کرد

سیاهی خطای ناخوانای سرنوشت من

داره سوق میده من و به ارتفاع پست

پس در اصل زندگی برام معنایی نداره

چون ارزشی نداره سرنوشت یه دیوونه

هوای تازه ام من و مسموم میکنه ....

سیاهی شب من و محکوم کرده ....

دیگه من به خیابون، خیابون به من

              شده آلوده !!!

جای تغییری نیست.این تو زندگیم یه قانون

بیا عوضی...

وسعت درد من و ببین

نمیخواد مرحمی واسه زخمم بشی

یه دنیا درد تو سینه دارم و میرم جلو

رویا های قشنگ دیروز، واسم وارونه شد

همین...

پ.ن: رها جان نظرات و دیر چک کردم اگه اشکال نداره مطلبت و دیر تر میزارم.ممنون واسه نوشته های زیبات.

دانستم..!

حذف شد....

...........................

چقدر بد که گاهی یادم می رود

ولی خوب تر  که خیلی زود یادم می آید

اتفاقی نیافتاده که جوانمرد..!!

حالا فهمیدم و پیداش کردم آنچه را تو این همه وقت نشانم می دادی و من نمی دیدم...

چقدر خوب است که آدم واقعا بفهمد و خدا یک هو عین دیشب پرده را یک لحظه کنار بزند و خوبی تو را نشان اش بدهد... و یک باره تمام آن تلخی ها فراموش اش شود و بگوید واقعا مهم نیست... پیش می آید ... و هی که بیشتر نگاه کند بیشتر متوجه خوبی های تو شود... و چه لذت بخش است بال گشودن در همان آسمانی که تو بارها تجربه اش کرده ای با پرواز ات .. حالا دست های من در دست های خداست  ..  و این آسوده خاطرم می کند... و این امتحان ها که یک به یک شان را سربلند بیرون می آیم و خدا که با آن صورت قشنگ اش لبخند می زند... حالا می دانم .. می دانم ..

..................................................................

آنک من ام

میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک من ام

پا بر صلیب باژگون نهاده

باقامتی

          به بلندی

                       فریـاد!

- استاد شاملو -

 

پ.ن: اين شب تاريك است ... اما مرا از آن هراسي نيست بر دل...!! باور كن!

پ.ن: وقت است چراغ برگيرم!

پ.ن: خوب باش!!

طاقت بیار ستاره

شبت را صبح کن ستاره، حرفهایت ناگفته ماند.

داشتی قصه می گفتی برایم، اما مثل وقت هایی که من یکهو دیسکانکت می شوم، رفتی به یک بار. حالا هرچقدر حرف می زدم و می گفتم، نمی شنیدی، نمی فهمیدی. فقط خودم بودم که فکر می کردم تو هم می شنوی. تو اما، آن سوی خط ها، بی صبر نشسته بودی و منتظر حرف هایی که من باید می گفتم و به خیالت نمی گفتم....


ستاره، نرو، صبر کن. این ابرها بلاخره که می روند. آنوقت دوباره کانکت می شوم، با همان صدای عجیب و غریب وصل شدن اینترنت دیال آپ، ستاره آخر آسمان ابری که می شود صدا خوب نمی رسد. صفحه ها زود لود نمی شوند. اما صبر کن، می آیم. می آیم و حرف هایی که باید بزنیم را می زنیم، خرف هایی که باید می گفتیم و نگفتیم و دوست نداشتیم بگوییم. ستاره، حرف هایمان باید بلاخره پیش هم فاش شود. 


ستاره...ستاره...دیگر نباید راز نگهدار باشیم. بس است دیگر....دیدی رازنگهداری چه بلایی سرمان آورد؟ غرق شدیم، میان همه حرف های نگفته و رازهای رازمانده نشستیم و آنها بر سرمان آوار شدند...حتی دستمان را هم از بین توده شان بیرون نیاوردیم، که یکی ببیند و نجاتمان دهد. جورش را کشیدیم...جور راز داشتن را. حرف نزدیم و گذاشتیم رازها جلوی دهانمان کپه کنند و راه حرف زدنمان را بپوشاننند. ستاره، آدم که اینجوری می شود، دیگر نمی تواند با کسی حرف بزند. حرف هایش آنقدر در حلقش می مانند، آنقدر ته حلقش بی صدا فریاد رخنه می کند که دیگر آدم ها حرف هایش را نمی فهمند. ستاره، ستاره..حرف های تو را هم نمی فهمند، نه؟ ستاره هم ستاره را نمی فهمد. اما من که با توام...تو که با منی. کسی ما را دور نخواهد کرد. ما حرف های هم را می فهمیم. کسی جلوی رازهایمان را نخواهد گرفت...


ابرها بلاخره کنار می روند. شب را صبح کن ستاره. می آیم. حرف می زنیم. می آیم.

اتاق آبی

در کناری از خانه ما

اتاقیست سرد و آبی

تخت و گیتار کهنه من

عکس یک زن روی دیواری

زنی زیبا روی و خندان

یار من بود او دورانی

حالا من ماندم و من

بی تابی و سیگارو تنهایی

عشق من رفت به تن خاک

طعم شب نیست جز بیداری

ای عکس خندان بشنو از من

خواهمت دید روزگاری

دیگرم نیست نای ماندن

باید آواز آغاز رفتن

چاقویی پنهان ته گنجه

دستای سردم

 رگهای سبزم...

                                         The Ways         

پ.ن: این شعر خیلی به حال و هوای من نزدیکه.تغریبا روزی صد بار موزیک اتاق آبی رو گوش میدم.بعد از چند وقت میخوام بازم باشم و دوباره از نو زندگیمو شروع کنم.خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما دارم.