از دیروز چند بار اینجا آمده باشم و نوشته باشم و پاک کرده باشم خوب است؟
یک بار؟2 بار؟نه بیشتر از این حرف هاست
اصلا انگار تا ننویسم و نخوانی دلم راحت نمی شود
انگار به گفتن بخشیدنت آرام نیست.انگار راست نیست اینکه از روزهای پیش ترش گذشتی!انگار فرار چشم ها را بیشتر قبول دارد.تلخی روح را بیشتر تر!ا
امیدش به تمام این عید هاست که یکی یکی می آیند و می روند .نکنداین عید هم بگذرد و بماند منتظر تا عید بعدی..نمی دانم..واقعا نمی دانم
اصلا...اصلا بی خیال اصلا ها!حرف هایم بیشتر از حال و هوای سرگشتگی این روزهاست!خیلی بیشتر
حرف تکرار است ،واژه ها تکراری تر ،می خواهم ببخشی.نه از ان بخشش ها که مرا دق دهد.دلم را مجبور کند درد بگیرد.و هی خودش را به خاطر آن پیش تر ها نبخشد.تو را دور کند.تو را تو کند و من را من!
...تمام این واژه ها انگار این روزها با من سر ناسازگاری دارد.انگار هر چه می نویسم نه لایق نامه ایی است که شخصی برای حسی که دارد می نویسد.انگار ناتوانم.واقعا واژه هایم بی معنی شده اند؟
می ترسم که نه!اما ته دلم جور خاصی است که نکند تو از دیدن تمام این واژه ها متنفر باشی!نمی ترسم چون اگر بترسم سرم می آید!!تو که متنفر نیستی؟هستی؟
این ها را نوشتم تا ببخشی اما حالا که فکر میکنم بیشتر اجبار کرده ام،بیشتر خودخواه بوده ام مثل تک تک آن روزها.باشد،نبخش.من راضی می شوم نبخشیدن تو برایم بماند.مجازات تو شاید تنبیه خوبی باشد.خودت که سکوت شده ایی مجازاتت اما صدا دارد.مثل چ و ب خدا بی صدا نیست.داد دارد.کاش ترس خسته شدنت از واژه ها نبود.کاش مجال نوشتن بیشتر بود.
..می ترسم از عکس العملت ،که نکند ناخشنود تر شده باشی.اینکه رنگم سیاه تر شود.این که سفیدی دیگر رنگ دلم نشود...
می دانم حرف نمی زنی.واژه هایت اگر دشمن شوند طاقتی نمی ماند..صبر هم که ندارم.سهم مرا هم یعقوب پیامبر برده است..در همان گذشته های دور!در انتظارش برای گمشده.
لحن نوشتنم لحن حرف های هر روزه ام بوده با خودم.ببخش اینگونه مجبور به سخن گفتن شدم..باز هم رسیدیم به بخشش تو
نمی خواهم واژه هایت دلم را از بخششت راضی کند.گفتم دیگر انتظاری نیست.و شاید دیگر خود خواهی است که نیست.
دردل شد باز.
باز به حسابم اضافه کن...
<< رها >>