آتشفشان


بند نمی آید این گوهرهای داغ سرریز شده بر گونه های تبدارم

انگار تازه راه خروج از آتشفشان دلم را پیدا کرده اند

هی ذوب می شوند

هی فرو می غلتند

و هیچ ابایی ندارند که داغیشان صورتم را خراش اندازد

و ترسی ندارند از آنکه عریان از هر پرده ای ؛ دیده شوند

این گوهرهای غلطان تا کی فرو خواهند ریخت را نمی دانم

شاید تا وقتی که آتشفشان دلم فروکش کند

…

مهرنوش محتشمی

دیماه 1388

تو....

تو از كجاي آسمان، تو از كجا رسيده اي؟
كه نقش عشق و دوستي به قلب من كشيده اي؟

ز عاشقانه عاشقانه عاشقانه هاي من
چه برگها، چه شاخه ها، چه دسته ها كه چيده اي

دري به باغ مهر و گل به روي من گشوده اي
چو قطره اي آرزو به قلب من چكيده اي

چو شبنمي نشسته روي برگها نرگسي
ز گونه هاي زرد من ترانه ها شنيده اي

چو باد بي قراري از ديارها گذشته اي
چه خوب و صادقانه در وجود من وزيده اي

تو از كجاي آسمان، تو از كجا رسيده اي؟

دلم نويد مي دهد، تو از خدا رسيده ای

دل ام گرفته ...!

دل ام گرفته از این روزها دل ام تنگ است

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدن ام تنگ است

اسیر خاک ام و پرواز سرنوشت ام بود

فرو پریدن و در خاک بودن ام ننگ است

چگونه سر کند اینجا ترانه ی خود را

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه ی فریاد در دل ام جوشید

چگونه راه بجوید که روبرو سنگ است

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن

در این زمانه فقط عشق پاک و بیرنگ است

 

                                                                                                          - سلمان هراتی-

 

پ.ن: این روزها این غزل شده زمزمه ی دقایق ام... چقدر دلتنگم ..! چه روزهای بدی شده ... پس چرا این دل من آرام نمی گیرد؟؟!حتی زمستان هم دیگر زمستان نیست.. انگاری کرک و پرش ریخته...!

بترس

 

....!

   ....؟

 

از من بترس، از این هیچ مطلق.

 

خستگی

برای این که یک سنگ فسیل شود

قرن ها باید بیایندو بروند 

دریا ها باید پرو خالی شوند

ابشارها باید کوتاه و بلند شوند

حتی ممکن است مردم بارها وبارها عوض شوند

هی!

گول سنگ ها رو نخوری!

برای فسیل شدن تو

یک خستگی کافیه!

بپا فسیل نشی!؟؟

فریاد ...

یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

                                                 که گفتی

دیگر

       زمین

               همیشه

                            شبی بی ستاره ماند

 

آنگاه

من که بودم

جغد سکوت لانه ی تاریک درد خویش

چنگ ز هم گسیخته زه را

یک سو نهادم

فانوس برگرفته به معبر درآمدم

گشتم میان کوچه ی مردم

این بانگ بر لبم شرر افشان:

 

«آهای

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

خون رابه سنگفرش ببینید!...

این خون صبح گاه است گویی به سنگفرش

کاینگونه می تپد دل خورشید

در قطره های آن..

خورشید زنده است

در این شب سیاه

آهنگ پرصلابت تپش قلب خورشید را

                                                   من

روشن تر

پر خشم تر

پر ضربه تر شنيده ام از پيش...

از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد

از پشت شيشه ها

به خيابان نظر كنيد!

از پشت شيشه ها به خيابان

نظر كنيد!

از پشت شيشه ها...!!!»

 

پ.ن:‌بترسيد از اين همه خروش ما ...

 

 

لاله ها

 

از ابرهای سیاه خون میبارد

پیشتر حنجره ام آهنگ غم را تجربه کرده بود،

                                                             ولی نه به این فراوانی...

 

سرشار آرامش!

 

مهراوه ی من!

من از گفتار زشتی که بر زبان رفته است بیمی ندارم

من از کردار بدی که از من سر زند  نمی هراسم

من  پس از هر خطا همچون پس از هر ثواب

و پس از هر نفرین همچون پس از هر آفرین

و پس از هر سرزنش همچون پس از هر نیایش

جان ام از آرامش و سکون سرشار است

دل ام از امید و نوازش لبریز است

که بدی های من هرگز از مهر تو افزون نتواند بود

که زشتی های من از زیبایی تو بیرون نتواند شد

ای خوب ترین خوب ِ من !

ای تمیس ... مهراوه ی خوب ِ من !!

 

گفتاری از زنده یاد دکتر علی شریعتی ...

 

پ.ن: سرها بریده بینی.. بی جرم و بی جنایت... چه تلخی سردی دارد محرم امسال .. و این حس که هیچ وقت اشک های من پاک ام نمی کنند... محرم امسال با همیشه فرق دارد... امسال آزادی حسین(ع) است و بس.. عزاداریتان مقبول!

پ.ن:زمستان هم  آمد... با این قدم های سپیدش ... امروز روز دوم دی ماه است...

پ.ن: ایام تان به کام..