ققنوس!!!

این شب زهره های تلخ دلتنگی

بی تکیه گاه امن شانه هایت

بی آرامش اقیانوس وار نگاهت

مرا در خود خواهد کشت

تن نازک من در تمنای دستان تو شکست

پس تو در کدامین طلوع آتش وار از خاکسترت بر خواهی خواست

ای ققنوس عشق!

ـ پریزاد ـ

پ.ن: ققنوس را پرنده ای گویند که در پایان عمر می سوزد و از خاکستر خویش تولدی دوباره می یابد .. آیا نمی شود عشق را ققنوس دانست که هر بار می سوزد .. باز دوباره از نو متولد می شود؟؟؟

پ.ن: ستاره جان مهیار بهم گفت که به جای شما آپ کردم معذرت می خوام باور کن نمی دونستم...

 

در جواب کاوه

کاوه جان سلام

با توجه به درخواست شما مبنی بر تجدید نظر اینجانب نسبت به دسترسی به بخشهای مختلف وبلاگ میکسوار و نوشتن و تنظیم مطالب، به گونه ای که شما علاقه مند آن هستین.

اینجانب با توجه به شرح شکایت شما و دلایل و مستندات این مساله را در کمیسیون میکسوار به بحث و گفتگو گذاشتم و در آخر نتیجه را به شرح زیر اعلام میدارم:

1- محدودیت دسترسی شما به بخشهای وبلاگ برداشته خواهد شد.

2- شما میتوانید هر گونه علاقه مند هستید مطالب خود را بنویسید ولی به شرط آنکه مخالف موازین وبلاگ میکسوار نباشد و همانگونه که خود شما عرض کردید بدانید که چه میکنید که همه خرسند باشیم.

3- شما از همه ی اتهامات وارده تبرعه هستید و از این به بعد میتوانید آزادانه به فعالیت های خود در وبلاگ میکسوار ادامه دهید ولی همچنان دیوانه خواهید ماند.

                                                                   

 با آرزوی موفقیت برای شما

 « دوست قدیمی و یاور همیشگی شما مهیار بهروزنیا مدیر وبلاگ میکسوار »

برای مدیر ...

جناب آقای مدیر، خواهش می کنم تجدید نظر کنید ...

۱.     نوشته هایم بولد نشود ؟! خوب ممکن است گاهی نیاز باشد.
۲.     نوشته هایم از اشکال درونشان استفاده نکنم ؟! باز هم ممکن است جایی نیاز باشد ولی می توان گذشت.
۳.     در هنگام نوشتن و یا ورود به بخش مدیریت، دسترسی ام محدود باشد، گمان خواهم کرد که من یک دزدم، و شما به شوند بی اعتمادی به اینجانب، من را محدود به آلونک خود کرده اید.
۴.     رنگِ نوشته های من تغییر کند و یا مجبور باشم بی رنگ بنویسم چون من و فهم من در مقابل یک قانون بی رنگ پایین آمده ایم.

من یک نویسنده ام و هر نشانی در نوشته ام سخنی را گویاست، نوشته هایم را از کتاب ها بازنویسی نمی کنم و درست است که من یک دیوانه ام ولی یک احمق نیستم. می دانم که این قانون ها را گذاشته اید تا از بهم ریختگی جلوه ی وبلاگ جلوگیری کنید و نوشته ها  یکسان باشند، ولی فکر می کنم این را می فهمم که چگونه ویرایش و ساختار را تنظیم کنم که این اتفاق نیفتد.

با احترام فراوان به مدیر وبلاگ و دوست گرامیم مهیار.

لطفاً کمی لبخند بزنید ...

آهای آقا ...
بله شما ... شمایی که اون تو داری من و نگاه می کنی، تویی که مهندسی، دانش آموزی یا هر کس دیگه ای که هستی من و ببین من کاوه ام، کارم اینه که کاری کنم که کارا درست پیش بره، شما هم  بهتره حالا که اومدی اینجا یک لبخند  بزنی، همیشه میشه خندید، همیشه میشه شاد بود، همیشه میشه شادی کرد، همیشه میشه لبخند زد، پس بخند ... نمی دونم چرا دارم لبخند می زنم ولی می زنم.

آهای خانم ...
بله خودتون ... شما هم باید بخندی، اینجا همه باید لبخند بزنن ... آخ آخ آخ شما هم مشکلات دارید، منم مشکلات دارم ولی ببین می خندم ... خانم، شمایی که دانشجویی، شمایی که دوست داری موفق باشی، شمایی که دوست داری همه کاره ی یه جایی بشی، همیشه موفقیت با لبخند شروع میشه، پس بخند، بخند که این لحظه تکرار نشدنیه ...

آهای آقا ... بلند بخند ... آهای خانم ... بلند بخند ... به زمین خوردن یه آدمک بخند، به رهایی یک قاصدک بخند، به من بخند، به خودت بخند ... همه زود باشید، کامنت مهم نیست، اینجا ایستگاه لبخنده، لبخند بزن، زود باش بخند ...

کاوه نوشت:
۱.     مهیار دسترسی من هنوز محدود ه ...
۲.     مهیار به نوشتم دست نزن :) ...
۳.     مهیار شکلک ها رو بر ندار ...
۴.     مهیار ...
۵.     مهیار ..
۶.     مهیار .
۷.     :)

دستانت را به من بسپار

برگ ریزان وجودت را گلباران خواهم کرد

شانه هایم را پناه گاه گریه هایت خواهم کرد

روح زخم خورده ات را مرحم خواهم بود

غرور شکسته ات را بازسازی خواهم کرد

و تنهاییت را پُر.

به اعتماد شانه هایم تکیه کن

راه را تنها مرو!

دستانت را به من بسپار

بگذار عشق را بر دستانت حک کنم

دوستت دارم را بر سر زبان نمی آورم چون گوش هایت را یارای شنیدن نیست

دوستت دارم را در دلم پنهان نمی کنم چون وجودم را به آتش می کشد

دوستت دارم را در وجودم جاری می کنم تا سر انگشتانم احساسم را به تو القا کنند

تا باور کنی که باورت دارم.

پ.ن :اینم وبلاگ سپیده ی عزیز، نویسنده ی آزاد این هفته میکسوار به نام کوچ شب.

پ.ن :واست آرزوی موفقیت میکنم سپیده.

درخت زندگي

دستهایش را به آسمان بخشید

آنگاه که تبر قلبش را شکافت

برگهایش را به آب سپرد

آن زمان كه ريشه اش را سوزاندند

بعدها همان ها نامش را گذاشتند:

درخت زندگي !!!

                                          ـ پريزاد ـ

پ.ن: يكي پيدا مي شه اينو معني كنه ؟؟؟ من كه چيزي نفهميدم..!!

 

پرواز

گفت: به لبه پرتگاه بیاید،

 گفتند: جرات آن را نداریم

 گفت: به لبه پرتگاه بیاید، آمدند، آن ها را هل داد...

و آن ها شروع به پرواز کردند.

                                                     << آپولینر >>

پریزاد ...

:)

"پ ر ی ز ا د" نه
"پری زاد" نه
"پر یزاد" نه نه نه
"پریز آد" نه
"پریزاد" نه

دو روزه پریزاد من و دیوونه کرده، نه باهاش حرف زدم، نه می شناسمش، فقط یه بار رفتم وبلاگش و نمی تونم فکر نکنم بهش، آخه همه ی فکرم فقط اسم هستش، نه به این فکر می کنم که شاید موجود خوبیه، نه به اینکه ممکنه اصلا وجود نداشته باشه، نه به هیچیزه دیگه ای که به ذهنم نمی رسه، فقط مغزم اسم "پریزاد" رو آنالیز می کنه، چرااااا !؟ نمی دونم خب.

شوخی بود پریزاد جان گفتم یه چیزی بگم به زبون دیوانه ایه خودم که لبخند بزنی!!!

نمی دونم چرا، نپرسید خواهشن.

بخوان

برای من بخوان

زیرا تمام این روز را

خوابیده بودم!

آیا سرود  سخن

و صدایش را میدانی؟

آیا فراموشی یک رویای

دلپذیر و بیهوده را می دانی؟

تو نیز راز مرا نمیتوانی دریابی...

بدان که در درد و دل من

تاریکی هم گریسته است!

 پ.ن: مترلينگ: انسان خوشبخت آن كسي است كه حوادث را با تبسم و اندكي دقت بعلت وقوع آن تلقي وقبول نمايد.

نفسای بی هدف

تیغو برداشتم

گذاشتم رو دستم

قبل از اینکه بخوام به چیزی فکر کنم محکم کشیدمش روی رگم

خون پاشید تو صورتم

خون داغ

داغ داغ

همه چی داشت تموم می شد

به همین راحتی

هیچی درد نداشت

نگاهم ثابت مونده بود روی دستم که خون ازش می جوشید

ذهنم انگاری قفل شده بود

به هیچی نمیتونستم فکر کنم

فقط به دستم و خونی که ازش میومد نگاه می کردم

تنم داشت یخ می کرد ولی سرم داغ بود   داغ داغ

تکیه مو دادم به دیوار و آروم روی زمین نشستم

سرم گیج می رفت

دیگه حال خودمو نمی فهمیدم

سبک شده بودم عین یه پر

دیگه یادم نیست

تا اینکه چشامو باز کردم

تو بیمارستان

همه گفتن خودکشی کرد

هیشکی نگفت چقدر درد داشت که خودکشی کرد

دستم تیر می کشه

پ.ن: ...........!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

خاموش نمیشویم!

در جستجوی طعمه شتابان رسیده اند

گرگانه درهجوم زمستان رسیده اند

بیراهه آمدند کسی با خبر نشد

خاموش و گنگ و سر به گریبان رسیده اند

آنها که رنگ آب ندیدند سالها

اینک به سفره های پر از نان رسیده اند

بعد از هزار پرسه و عمری گرسنگی

بیچاره ها به لقمه ارزان رسیده اند

آری مجال گفتن حرف حساب نیست

با مردمی که تازه به دوران رسیده اند

 

شعر بی دروغ

ما که این همه برای عشق

آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا؟

در رثای بی شمار عاشقان

-که بی دریغ-

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم

دریغ می کنیم

                                                         « زنده یاد قیصر امین پور »

پ.ن: باری من و تو بی گناهیم... او نیز تقصیری ندارد.... پس بی گمان این کار.... کار چهارم شخص مجهول است...(قیصر)

پ.ن: وبلاگ خودم هم به روز شد منتظر حضور سبزتون هستم

پ.ن: سبز باشید

نماز باران

صدای پای کیست می آید؟

میدانم

صدای بیداریست

سکوت مرداب خواب را

صدای پای تو می شکند

و جغدها،

ز بام برمی خیزند

شغالها ،

که قصد غارت باغ را دارند

از حصار شکسته ی باغ

دزدانه می رمند

خشکسالی است

بیا که به صحرا رویم

باید نماز باران خواند

ای آسمان سبز!

ببار

مبادا به جای گندم و گل

از این زمین تشنه

خار بروید

زمین تشنه ی بیداریست...

                                                                « صدیقه ی وسقمی »

 

با من بمان ... نرو!!!!

آوای سکوت را می شنوی بر گستره ی پهن دشت تنهاییم؟

بیا ...!!

بیا تا وسعت درد را نشانت دهم

بیا تا خلوت شبانه ام به حضورت عطرآگین شود

با من بمان!!!

چشمانت چقدر شبیه آسمان است

تو بزرگی و بی انتها

و من به راحتی گم می شوم در تو

نکند در بزرگی ات مرا یاد ببری

و این تن رنجور را بسپاری به غبار جاده های خاک آلود غربت

با من بمان .... نرو!!!!

                                                                            « پریزاد »