یه روز یه دل بد با یه دل خوب آشنا میشه
عصرها با هم قدم می زدن و تفریح می کردن
یه روز دل خوب به دل بد گفت:
چقدر تفریح باید یه کم به خودمون برسیم
باید به فکر دوست داشتن باشیم
دل بد گفت:پس من تو رو دوست دارم تو هم منو دوست داشته باش
دل خوب میگه: پیشنهاد خوبیه
دل بد میگه: پس اگه میخوای من تو رو دوست داشته باشم باید خواسته های منو بخوای
دل خوب گفت: چون تو رو دوست دارم همه شرایط تو رو قبول می کنم
دل بد می گه: من زیاد میخورم ـ زیاد میخوابم ـ روح آدما برام مهم نیست و بیشتر مواقع دوست دارم تنها باشم و فکر کسی آزارم نده...
و بعد از اون یه شب که دل بد خواب بود دل خوب اونو ترک کرد
وقتی دل بد فهمید دل خوب اونو ترک کرده تو دفترچه خاطراتش از دل خوب به عنوان آخرین عشقش نام برد و نوشت:
(( دل خوب شرط من رو پذیرفت و منو فهمید))