شباهنگ

نشسته بر دلم این آیه های درد آلود

به فصلهای غریبی بهار در نگشود

دمید صبح نگونسار و خواب شب آشفت

به یاد وار شباهنگ کسی غزل نسرود

فسرده در دهن تنگ غنچه ها فریاد

ز بس که برگ شقایق ز ناله می فرسود

دل از نهایت آوازها چه می ترکید

به دارها چو نشست آن زبان سرخ آلود

و این ترانه ی بی درد عشق می خواندم

که هر نگاه تو تفسیر آفتابی بود ...

                                                                       « محمد محمدی »

یادگاری

 یک غزل هم نیستم دیوان شعری نازنین

  خواهشی دارم نرو تنهای این تنها ترین!


  مصرع قبلی همان حرف کنار حوض بود

  حوض هم خشکید و رفتی سهم منهم شد همین...


  هی ترک خوردم درون
قاب عکس سردمان

  هی ترک فریا میشد اشک غربت را ببین...


  ... تک درخت سبز بیشه حال
میسوزانمت

  از دل من رفتیو باید همانطور از زمین ...


  نه غزل جای خشونت نیست تخریبش نکن

  پر بکش پرواز کن با روح من با آخرین......


  آخرین بیتم همان آواز زیبا بود .......حیف

  نیستی نام که را آرم به جایت نازنین...

من ...

سادگی را دوست دارم

دریای آبی

رویایی که عظمت خدا را می توان دید

طوفان را دوست دارم

که به دریا تلنگر می زند

دریای طوفانی دلم را دوست دارم

و ساحلی که جایی است برای دور شدن از آن با غروب های دلنشین...

جستجوي ارزش زندگي در پول!

روزي يك استاد بزرگ يك چك ضمانتي نسبتاً با ارزش  را در دست گرفت و به شاگردان خود نشان داد و گفت: چه كسي اين چك را مي خواهد؟

همه دستها بالا رفت. او آن چك را مچاله كرد و دوباره آن را به شاگردانش نشان داد و گفت چه كسي اين را مي خواهد؟ باز هم همه دستها بالا رفت. او گفت بگذاريد اين كار را بكنيم و چك را زير پا انداخت و آنرا درست و حسابي لگدكوب كرد به طوريكه حسابي كثيف شد و پرسيد آيا هنوز هم اين چك را مي خواهيد؟ باز هم همه دستها بالا رفت.

او گفت: دوستان من همه ما يك درس با ارزش گرفتيم: « مهم نيست كه من با پول چه مي كنم شما هنوز آنرا مي خواهيد چون چيزي از ارزش آن كم نشده است. »

و ادامه داد: بسياري مواقع زمين مي خوريم، به ما توهين مي شود، يا مشكل مالي پيدا مي كنيم و مجبوريم در كثيف ترين مناطق شهر زندگي كنيم، لباس هاي مندرس بپوشيم، گرسنه بمانيم و ... همه اينها ممكن است پيش بيايد فقط به خاطر تصميم اشتباهي كه گرفته بوديم  يا بخاطر حوادث ناگواري كه براي ما اتفاق افتاده بود. در اين شرايط احساس مي كنيم بي ارزش هستيم. اما مهم نيست چه اتفاقي افتاده است يا خواهد افتاد. شما هيچگاه ارزش خود را از دست نمي دهيد. مرتب و آراسته يا كثيف و بي پول، پيروز يا شكست خورده شما هنوز غير قابل ارزش گذاري هستيد به خصوص براي كساني كه شما را دوست داريد.

به احترام عشق

به احترام عشق می ایستم

و در عطر لحظه های عبور او

گم می شوم

به احترام عشق می ایستم

و در مقابل قدرت عشق

عاجزانه تعظیم می کنم

به احترام عشق

ثانیه را با قرن طاق می زنم

و نغمه نسیم را

قربانی غرش توفان می کنم

به احترام عشق می ایستم

نفس می کشم

فریاد می زنم

و عشق را فقط به عشق تقدیم می کنم

به احترام عشق می ایستم

و این یعنی که عشق فقط عشق است.

س....خ

انگار دنیا خلاصه میشه

توی خوندن ما

فقط میتونیم همدیگه رو بخونیم

گاهی اوقات سلام میدیم

گاهی اوقات خدا حافظی میکنیم

وانگار دنیا توی همین دو تا کلمه خلاصه میشه

و باز هم ترجمه میکنم

وباز هم از استاد

(( سلام ... خدا حافظ ...

            اگر چیز دیگری یافتید بر ایندو اضافه کنید ))

« من دوباره اومدم  معذرت میخوام به خاطر نبودنم »

یک سخن...

از همه اندوهگین تر...

شخصی است که از همه بیشتر می خندد.

                                                                «  ژان پل سارتر » 

سایه ام را...

تنها کاری که از دستم بر می آید

این است که سایه ام را

از طلوعی به غروبی هدایت کنم

تا خورشید بتواند

ـ همچنان سرکش و مغرورـ

به قدرتش ببالد

تعصبات خشک !

جاده پر از گل

روزي « تنزن» و « اکيدو» با هم در راه پر از گل و لاي مي رفتند. باران شديدي فرو مي ريخت. در پيچ راه به دختر زيبايي برخوردند، با کيمونو و شالي از حرير. دختر در گل و لاي نمي توانست از جاده عبور کند. تنزن بي درنگ به سويش رفت و گفت:
- دختر، بيا.
بغلش کرد و از جاده هاي پر آب ردش کرد.
اکيدو تا رسيدنشان به معبدي که مي بايست شب را در آن بيتوته کنند چيزي نگفت. در آنجا بود که نتوانست جلوي خودش را بگيرد. به رفيقش گفت:
- ما راهب ها نبايد به زنها نزديک شويم، به چه علت اين کار را کردي؟
تنزن گفت:

- من آن دختر را همانجا رها کردم. تو هنوز داري با خودت حملش مي کني؟


این افکار نتیجه تعصب خشک است که در بعضی بزرگان ما هم هست امید که اصلاح شویم .

خدایا کمکمان کن

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.

                              

                                              « وبلاگ امیر جمکرانی نویسنده ی آزاد وبلاگ میکسوار  »

بیا تا سبز باشیم !  

بیا تا سبز باشیم !                            بیا تا بروییم !

بیا تا درختان این باغ را جز سلامی نگوییم !

بیا تا در اندوه آن سروهایی

- که در خشم طوفان شکستند -

  چندی بموییم!

بیا ریشه در خاک و تن در هوای بهاری

لباسی پر از گل

بر بر اندام عریان بپوشیم

بیا تا که در سبزی باغ با هم بکوشیم !

چرا باز اینگونه با لاله و گل غریبی ؟

چرا از غم عاشقی، بی نصیبی ؟

                                                           « نوسینده ی آزاد میکسوار- جواد محقق »

در روزهای آفتابی

ابرها می خواهند ببارند

اما خدا اجازه نمی دهد

در شب های مهتابی

ابرها می خواهند ببارند

اما خدا اجازه نمی دهد

آنگاه اندوهگین و دل شکسته

به چشم های تو پناه می آورند

تو اجازه می دهی

که آنها ببارند

گریه می کنی و خدا در چشم های تو جاری می شود...

تو می توانی؟

من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو میتوانی

یک ذره

             یک مثقال

                            مثل من بمیری؟

                                                                      

                                                                      ـ زنده یاد قیصر امین پور ـ

رالی

میدوید

احساس میکرد هیچ کس به گرد پاهاش هم نمیرسه

شاد بود

عرق کرده بود

کنار یه جاده رسید...

مردم ایستاده بودن لب جاده ومنتظر بودند

جا خورده بود

با تعجب نگاه میکرد

آدما حتی نگاهشم نمیکردن....

خواست ازجاده رد بشه ...

ماشینا با سرعت اومدن

مردم فریاد میکردن

اولش هول کرده بود ...ولی بعد با لذت نگاه میکرد

تو دلش گفت عجب سرعتی...!!!

یکی از ماشینا کنترلشو از دست دادو خورد به یکی از آدما

مردم همه گریه میکردن

اون از خیابون آروم رد شد همه نگاهش کردن

اما اون حتی یه پارسم نکرد

اون سگه حالا خوشحال تر میدوه

چون میدونه باعث درد کشیدن کسی نمیشه

وهنوز هیچ کس به گرد پاهاش نمیرسه...

 

یعنی پس: (( ما چرا میبینیم...؟؟؟ ما چرا میفهمیم...؟؟؟ ما چرا؟؟؟ ))

                                                                                         << استاد حسین پناهی >>

  

داستانک ( عطر پرچم )

خم شد گلی را که کنار پایش افتاده بود برداشت .نفس عمیقی کشید . دیشب خواب دیده بود .
عرق پیشانی اش را گرفت .نگاهش به چهره سربازی که کنار آنها ایستاده بود گره خورد .
چقدر شبیه او بود .دستش را بالا آورد .به فکر دست دیگری بود .عطر پرچم تا دورها می رفت .
    

                                                                                         « حمید رقا اکبری - شروه »

                                                                                      
وبلاگ شروه نویسنده آزاد میکسوار

 

یه روز یه دل بد با یه دل خوب آشنا میشه

عصرها با هم قدم می زدن و تفریح می کردن

یه روز دل خوب به دل بد گفت:

چقدر تفریح باید یه کم به خودمون برسیم

باید به فکر دوست داشتن باشیم

دل بد گفت:پس من تو رو دوست دارم تو هم منو دوست داشته باش

دل خوب میگه: پیشنهاد خوبیه

دل بد میگه: پس اگه میخوای من تو رو دوست داشته باشم باید خواسته های منو بخوای

دل خوب گفت: چون تو رو دوست دارم همه شرایط تو رو قبول می کنم

دل بد می گه: من زیاد میخورم ـ زیاد میخوابم ـ روح آدما برام مهم نیست و بیشتر مواقع دوست دارم تنها باشم و فکر کسی آزارم نده...

و بعد از اون یه شب که دل بد خواب بود دل خوب اونو ترک کرد

وقتی دل بد فهمید دل خوب اونو ترک کرده تو دفترچه خاطراتش از دل خوب به عنوان آخرین عشقش نام برد و نوشت:

(( دل خوب شرط من رو پذیرفت و منو فهمید))

"نویسنده ی آزاد"

درود بر شما دوست عزیز ...

» بخش "نویسنده ی آزاد" وبلاگ گروهی میکس وار شروع به کار کرد.

» شما اگر نوشته یا دل نوشته و یا حتی شعر زیبایی دارید می توانید آن را در میکس وار در پست نویسنده ی آزاد ما به نمایش بگذارید، ما نام شما و نیز لینک وبلاگ شما را در پایین نوشته ی شما می گذاریم تا بازدید کنندگان میکسوار نیز از وبلاگ شما بازدید کنند، اکثر بازدید کنندگان میکس وار از شعرا و نویسندگان و سردبیران چندین هفته نامه و ماهنامه و افراد فرهنگی و دیگر عموم مردم می باشند.

» تنها لازم است شما یک پستِ معرفی همراه با لینک وبلاگ در همان پست قرار دهید و از آنجایی که شما یکی از نویسندکان آزاد وبلاگ میکس وار هستید می توانید بازدید کنندگان و دوستان خود را برای تشویق به خواندن نوشته ی زیبای خود در میکس وار راهنمایی کنید.

» برای ارسال نوشته های خود میتوانید آن ها را به صورت نظر خصوصی در وبلاگ میکس وار بگذارید، ما پس از بررسی آن را در وبلاگ به ثبت می رسانیم.

» شاید این امر باعث شکوفا شدن استعدادها و تحولی در فرهنگ نوشتن در جامعه ما شود.

√ نکته : نوشته های ارسالی خیلی طولانی نباشد.
با سپاس 

مدیر وبلاگ گروهی میکس وار.

مستند

شروع شد

اولی میغرید

دومی جیک جیک میکرد

سومی شکلک در میاورد

...

سگه تنها کنار یه درخت نشسته بود و نگاه میکرد

شیر به طرفش اومد

سگه خندید

شیر عصبانی شدو حمله کرد

سگ بی حرکت نشسته بود

...

شیر دندون نداشت

 

ترجمه: (( دم به کله میکوبد و شقیقه اش دو شقه میشود بی آنکه بداند حلقه ی آتش را....

خواب دیده است....    عقرب عاشق ))

اما سگا با هوش تر از عقربان   نه ؟؟؟

 

بنویس ...

بنویس

بنویس کاوه

بنویس

بنویسم !؟ ، چه !؟
بخوانند چه !؟
بگویند چه !؟
خود را خوب گول می زنید !

نمی توانم بنویسم وقتی آزاد نباشم !
می گوید: "بنویس، تو یکی آزاد بنویس، فقط ...".
می گویم: "تا همین جا کافیست، چه فقطی اگر آزاد قرار است بنویسم!؟"

اگر فحش نمی دهم دلیل بر با ادبی نیست، دلیلش این هم نیست که نمی خواهم کودکی یاد بگیرد که بگوید چیزی ! تنها و تنها دلیلش اینست که نمی خواهم خود را خسته کنم چون یکی یا دو تا نیستید.

بنویسم هنوز ؟! بگویم باز !؟ فریاد بزنم دوباره !؟
کپی کنید، بنویسید هر واژه را، چون یاد گرفته ام دیکته را !! یاد خواهم داد به شما هم ...
زمانی بدون خشم می نویسم که آزاد باشم خطاب به همه تان باز هم تکرار میکنم:

چه

بنویسم

وقتی

آزاد

نیستم

دوستان ؟!

آغاز روشنی...

گفتی که کشتی ما کی می رسد به ساحل ؟

هر موج را سر انجام پیدا شود کناری

از شام تیره ی هجر، دیگر مکن شکایت

آغاز روشنی هاست، پایان شام تاری.

                                                                   « کسری »

فریب!

چه فریبی؟

از مرغ عشق غمگین فال فروش، فال شاد میخواهم...!