یک نگاه
و عشقی در گذرگاه
این وسوسه تنهایی است
و یک ذهن تلخ اندیش
چون دایه ای دلسوز
که تنهایی را
به دندان بکشد
تا آخرین قطره
تا آخرین نفس
که عشق محکوم به مرگ است...
یک نگاه
و عشقی در گذرگاه
این وسوسه تنهایی است
و یک ذهن تلخ اندیش
چون دایه ای دلسوز
که تنهایی را
به دندان بکشد
تا آخرین قطره
تا آخرین نفس
که عشق محکوم به مرگ است...
از چه بنویسم؟
واقعا نمی دانم.سر در گم و کلافه شده ام.مغزم آنقدر قفل کرده که دیگر هیچ فکری را نمی تواند درون خود راه دهد.
کلید قفل مغزم کجاست ؟ خدا می داند!
شما اگر کلیدی در دست دارید برایم بفرستید، شاید میسر باشد!
به نظر میرسد از ننوشتن های متوالی این بلا به سرم آمده، شاید هم از فشار درس باشد، شاید هم از فشار فکرهایی که به ذهنم نمی آیند!
از شما میپرسم : چه کنم که دوباره قلم و کاغذ به من روی خوش نشان دهند؟
وقتی که نمی تونه درکت کنه و شایدم نمی تونی درکش کنی
وقتی نمی فهمه چی میخوای و شایدم تو نمی فهمی اون چی میخواد
وقتی اذیتت می کنه و شایدم تو اذیتش می کنی
وقتی با کاراش عذابت میده و شاید تو هم داری عذابش میدی
وقتی که مثل تو فکر نمی کنه. مثل تو نگاه نمی کنه. مثل تو حرف نمیزنه. مثل تو رفتار نمی کنه. چرا تمومش نمی کنی؟ منتظر چی هستی؟
با همه این حرفا دوستش داری. می بینی؟ با خودتم نمی تونی کنار بیای...
ببخشیم :
اگر قادریم که زخم را حس کنیم٬ توان درمان آن را هم در خود داریم.اگر کسی ما را اذیت کند٬نا امید کند٬عصبانی کند و یا به نحوی دیگر به ما صدمه بزند ما هم در ایجاد آن می توانیم شرکت فعال داشته با شیم.
و این به این معنی نیست که کاری که آنها کرده اند صحیح بوده و یا قابل بخشش است٬ نه اینطور نبوده و نخواهد بود.
ولی بهتیرین تدبیر ما اینست که از کنار آن بگذریم.و آن صدمه ای که ما دریافت می کنیم تا حدی که ما بخواهیم آنرا تجربه کنیم ازآن مامی باشد.
پس تصمیم که آنرا با بخشش کمتر تجربه کنیم.خود احساس بخشش٬ بیشتر برای خود ما نسبت به کسی و یا وضعیتی که بخشیده شده مفید است.
پس با تمام توان آن را امتحان کنیم.هر چه زمان بخشش را به تعوی بیاندازیم بیشتر قربانی گناه اصلی می شویم
مهم نیست اعمال دیگران تا چه حدی نسبت به ما عمدا آسیب رسان و مضر بوده.
این بخشش ما است که نشان که ما نمی خواهیم در قربانی شدن
خو دمان شریک شویم . این موضوع یک تدبیر قدرتمندی است
ببخشیم تا زندگی خود را مثبت تر٬ سازنده تر و رضایت بخش تر سازیم.
با بخش٬می توانیم پلهائی را که باید ازآن به سوی کمال انسانیت خود عبور کنیم٬ همچنان مسقر نگه داریم.
به نام اهورا مزدا

ای خداوند خرد هنگامی که در روز ازل جسم و
جان آفریدی و از منش خویش قدرت اندیشیدن،
و خرد بخشیدی زمانی که تن خاکی روان دمیدی
و به انسان نیروی کار کردن و سخن گفتن و
رهبری کردن عنایت فرمودی،خواستی هر کس
به دلخواه خود و با آزادی کیش خود را انتخاب کند...
« اهنود کات هات 31 - بند 11»
اما من دوست دارم انسان نباشم
مگه بقیه چشونه؟
یه کم میخوام سگ باشم.
آخه ((اگر سگ گرسنه ای را سیر کنی هیچ گاه تو را گاز نخواهد گرفت و این تنها فرق انسان با سگ است))
«مادر ترزا»
غیر از این
سگا رنگی نمیبینن واین باعث میشه زیبایی های الکی فریبشون نده
من اینو دوست دارم
تو هم ۲ دقیقه فکر کن....
دوست دارم
حتی اگر
زرد ترین رز دنیا باشد...
حق ندارم عنوان بنویسم چون ؟!
تنها یک ساعت سازم،
نیروی زمان ساز ببین ...
با آفرین و درود فراوان بر چند نفر ...
نوشتن، یا بهتر بشه گفت راهی که بشه قلب درون رو نقاشی کرد با واژه ها، برای من نخستین گام نفرتش اینه که، مجبورم بخاطر بودن تو جامعه ی جدید و امروزی (در نگاه نخست) خودمو سـانـسـور کنم.
به امید روزی که خود را باور کنیم ...
ترانه ی من
همانند امواج که به شنزار ساحل راه می جویند
دقایق عمر ما نیز به سوی فرجام خویش می شتابد
دقیقه ها به یکدیگر جای می سپارند
و در کشاکشی پیاپی از هم پیشی می جویند
ولادت که روزگاری از گوهر نور بود
به سوی بلوغ می خزد و آن گاه که تاج بر سرش نهادند،
خسوف های کژخیم شکوهش را به ستیز بر می خیزند.
زمان که بخشنده بود، موهبت های خویش را تباه می سازد
آری، زمان فَره جوانی را می پژمرد،
بر ابروان زیبا شیرهای موازی در می افکند.
« ویلیام شکسپیر »

ع: روزی فهم.هوش و عقل را به من هدیه داد و گفت یکی را
انتخاب کنم ... من عقل را انتخاب کردم.
گفت: پس بقیه را میبرم اعتزاضی نکردم
اما فهم و هوش گفتند: ما هر جا عقل باشد هستیم.
ش: به ساعت مقرر دیدارمان که نزدیک میشدم...
شوق دیدارش در دلم جوانه میزد
... به او گفتم...
گفت: جوانه را آبیاری کن تا نهال امید...
ق: از او پرسیدم بهترین هدیه ای که میتوانم به تو
ببخشم چیست؟
گفت: خانه ام را به نامم سند بزن...!!!
پرسیدم خانه ات کجاست؟
گفت : قلب تو...
خندیدم و گفتم رمز زندگی را پیدا کردم...
خندید و گفت خانه را بگشا...
دلت را خانه ی ما ن مهیا کردنش با من
« پروین اعتصامی »
ع.ر.طلا « علیرضا مومنی »
جای خالی رمانتیک !
به خدا سخت نیست . اگر یک تکه کاغذ به دست بگیری و رویش کلامی ساده بنویسی و روی آینه بچسبانی و بعد از خانه بیرون بروی …
به خدا سخت نیست اگر برایش سر راه به خانه آمدن یک تخم مرغ شانسی بخری تا شانسش را امتحان کند و ذوقش را هنگام بازگشتن به دوران کودکی نظاره گر باشی …
بخدا سخت نیست اگر همیشه موقع راه ر فتن در خیابان دستش را در دست بگیری و گاهی با فشاری ملایم چیزهایی را به او یاداور شوی …
واقعا سخت نیست اما
نداشتن حوصله ، بی توجهی غیر عمدی ، مشغله روزانه ، حواس پرت بودن و غیره باعث می شود که یادت برود . به تدریج عاشق بودن را هم یادت می رود و بعد یک روز از خواب بیدار می شوی و میبینی که یک جای خالی بزرگ در درونت دهان باز کرده …
جای خالی عاشقانه ها…
<< مهرنوش محتشمی >>
کودک نجوا کرد: خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک
در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید.
پس کودک فریاد زد : خدایا با من صحبت کن! و آذرخش
در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد .
کودک فریاد زد: خدایا یک معجزه به من نشان بده ٬ یک
زندگی متولد شد!!... باز هم نفهمید....
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت : خدایا مرا لمس کن
و بگذار تو را بشناسم پس خدا نزد کودک آمد و اورا لمس
کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که
خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد...
غُرش توفنده بر فانوس ما
مرگ جالینوس و افلاطون ما
میکس وار اختیار و لاجرم
فایل شادی از پس پسورد غم
زخم را با زخم مرحم کردن است
داستان رو به رو کم کردن است
یادگاری بر تن سنگ لعل
بازی نردستو تاس بی عدد
حکمت دیرین کفش پا به پاپا
یادگار گنبد دَوار ما
« محسن نامجو »
نامه ای از ۶۰ سال قبل
خیلی وقته که پستچی در خونه ی ما رو نزده.مگر برای اوردن گذرنامه و سند یا نامه اداری که سالی یکی دو بار اتفاق می افته.
شاید حالا وظیفه ی پستچی ها فقط رسوندن همین جو نامه ها باشه.اما من دلم لک زده برای رسیدن یه نامه ی شخصی برای خودم.یه نامه از جنس کاغذ!
مثل نامه ی پدر بزرگ که 60 سال پیش از سفر حج برای مادربزرگم فرستاده بود.با یه کاغذ خط دار که رنگ خط ها و نوشته های اون سبز بود.در شروع نامه با حرف تحریری چاپی سبز نام خدا و شهر مکه نوشته شده بود.در انتها هم خداحافظی به زبون عربی چاپ شده بود و تو وسط صفحه و بین خط های خطهای سبز رنگ دست خط شکسته ی پدر بزرگ بود که به تک تک اعضای فامیل سلام رسونده بود.
خوش به حال مامان بزرگ ! چرا هیچ کسی برا من نامه نمی نویسه ؟
البته دوستان قدیمیم که کمتر اونا رو میبینم و دوستایی که هر روز با هم تلفنی صحبت میکنیم هم برام ایمیل میزنن و پستچی الکترونیکی با سرعت کمتر از یک ثانیه ایمیل ها رو میرسونه و پاسخش رو هم میبره.
گرچه دیدن یه نامه ی نگوشوده یا به قول خودمون یه ای میل Unread هم جذابیت خودش رو داره اما آیا ذوق دیدن ای میل جدید و ذوق گرفتن نامه مستطیلی در بسته کاغذی هم یکی هستش ؟!
نه! من همیشه وقتی ماشین های زرد رنگ پست رو تو خیابون می بینم آرزو میکنم یکی از نامه های داخل اون ماشین برای من باشه و یه روز که تو خونه نشستم.بی خبر زنگ در رو بزنن و پستچی واقعی که صداش گرم و آشناست بگه : (( خانوم نامه دارین.))
روزی که به دنیا اومدی رو یادت میاد؟

نه! خوب حق داری.یه کم جلوتر میریم.آره تو الان دوسالته و مامانت برای اینکه به کارهاش برسه تورو نشونده تو روروک و گذاشته جلوی تلویزیون.تلویزیون هم داره میزگرد فلسفی پخش میکنه تو هم هیچی از این چیزا حالیت نمیشه! خب چیکار میکنی؟ هیچی.مثل احمق ها همینطور هی ذوق میکنی و میگی : توتو.قاقا.آغون و...
چی؟بازم یادت نیومد.خب تو الان هفت.هشت.نه و یا ده سالته! از مدرسه رسیدی خونه و داری مثل یه ماشین تایپ یه خروار مشقی رو که خانم یا آقای معلم داده رو تند مینویسی.نه به خاطر بهتر بودن علم از ثروت. نه! چون مامانت گفته : تا مشقاتو تموم نکنی از تلویزیون خبری نیست!
نگو یادت نیومد که ناراحت میشم.
بازم بیا جلو تر.
خب الان داری نوجوان میشی.درونت غوغاست.آروم و قرار نداری بچه.داری می ترکی.
میای با بابات حرف بزنی میگه: هیس.دارم اخبار گوش میدم.مامانتم که میگه چقدر حرف میزنی! گفت یه قاشق سوپ خوری بریزم یا مربا خوری؟!
برادرت : برو کنار چرا زدی اون کانال؟داشتم فوتبال می دیدم.
خواهرت: گفته باشم.من امشب می خوام سریال ببینم ها.
تنها وقتی هم که همه دور هم هستند موقع غذاست که همه دارن سریال نود قسمتی طنز رو میبینن و تو حق نداری جیک بزنی و باید مثل دیوونه ها فقط بخندی! برنامه های نوجوانانه تلویزیون هم که به درد یه عده بچه سوسول لای پر قو بزرگ شدن میخوره.
خب دوست داری بازم بیای جلوتر؟
حالا دیگه بهت میگن جوان !
این یکی ودیگه هیچی نگم سنگین تره.نه؟
بازم جلوتر.
اگه خیلی هنر کنی تبدبل به یه مادر یا پدر خوب شدی که وقتی بچه ات دو سالشه می نشونیش توی روروک و میزاریش جلوی تلویزیون تا به کارات برسی.وقتی بچه ات هم رفت مدرسه بهش میگی : تا مشقاتو ننویسی از تلویزیون خبری نیست.وقتیم نوجونت میخواد باهات حرف بزنه ...
بازهم جلوتر.
حالا دیگه اونقدر بزرگ شدی که دیگه وقتشه بمیری !
- پاشو بریم مراسم ختم پدر بزرگت.
- نه! من نمیام. الان تکرار اون فیلم دیشب و داره که نگذاشتید ببینم.

عشق یعنی یه حس پاک بچگونه.عشق یعنی خاطره های سبز با هم بودن.عشق یعنی هر شب تا صبح با رویای تو زندگی کردن.عشق یعنی هر روز تا شب دغدغه دوباره دیدنت رو داشتن.عشق یعنی هر هفته منتظر یه هفته ی جدید باشی که شاید صبح دولت عشقت بدمد.عشق یعنی هر بار که بعد عمری میای ناز میکنی و می گی میخوای بری ومی گی حسابی کار داری.عشق یعنی تو هر بار دیدنت فکر کنم که این آخرین باری که این شانس رو داشتم و خدا میدونه بازم از این شانسا دارم یا نه.
عشق یعنی همین تلاش کردن و فکرای بلند پروازانه داشتن.فکرایی برای داشتن ابدی تو.فکرایی برای دیدن همیشگی تو.عشق یعنی که صبح از خواب پاشی و ببینی همه این حرفا وماجراها رو تو خواب و رویای یه شب تابستونی یا پاییزی دیدی!
باورت میشه!؟
عشق یعنی همین.همین تعجب یهویی.همین غیر منتظرگی اتفاق.همین اومدن و رفتن یه باره.همین زندگی عجیب و غریب و حس جوونی . عشق یعنی همین.همین و بس رفیق !!!